تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
سپهسالار سالى شصت هزار تومان خرج مىكند . نتوانستيم به او حالى كنيم كه از مال خودش است ، دولت به او نميدهد . روس‌ها هم به او نظرى خوش ندارند پى بهانه ميكردند .

سانحهء ديگر

در اين اثنا ، محمد نامى كدخداى اميرخيز ، منسوب به برادر ستار خان ، زنى را دنبال كرد ، زن بقصابخانه پناه برد ، چون دستش كوتاه شد و مست بود ، يا هشيار ، طپانچه به روى آن زن رها كرد و آن زن مقتول شد ، رعيت روس از اهل كوزه‌كنان بود ، اقوامش بدار الحكومه آمدند و خاك برسر كردند ، مردان ايشان نزد من آمدند ، گفتند بخاطر شما بقنسولگرى نرفتيم ، مگر خودتان قصاص كنيد . ضارب در نظميه محبوس شده انجمن و تجار با من در قصاص موافق شدند . سردار اصرار كرد او را به من بدهيد خودم قصاص ميكنم ، گفتم بايد قانونى باشد . معلوم بود به مجرد شكايت كسان زن ، روسها مداخله خواهند كرد . بالجمله ، محمد خان ضارب قصاص شد . دوروز بعد شرحى از طرف كسان محمد خان به من نوشته بودند كه بجاى زن مرد را قصاص نميكنند . محمد در موقع ارتكاب مست بوده است ، در حاشيهء مكتوب نوشتم ،
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً
بقيهء آيه هم بخاطرم نبود .

اردوى تهران

ورود اردوى تهران بآذربايجان ، آبى روى آتش بود . امير ارشد ، تا دو فرسخى تبريز آمده ، بيوك خان پسر رحيم خان هريس را گرفته ، شجاع الدوله مشغول ترياك است . از سالار ملى هم كارى ساخته نيست ، اقبال - السلطنه فلسفه مىبافد ، سردار ملى در شهر مزاحم است . اردو مستقيما بسراب رفت . سردار بهادر ، پسر سردار اسعد ، با دويست نفر سوار بختيارى ، يفرم با پنجاه نفر مجاهد ، رضا خان سرتيپ با دويست نفر قزاق ، هازهء آلمانى با سه توپ مسلسل ، بهمه‌جهت ششصد نفر ، به مجرد ورود بسرآب ، بدون توجه و مراجعهء بشجاع الدوله مشغول جنگ شدند و به اهر رفتند و در هفته غائلهء رحيم خان تمام شد ، بروسيه فرار كرد . نزديك پل خداآفرين عده‌اى روس از سرحد تجاوز كردند و او را به طرف روس بردند ، شجاع الدوله و سالار ملى دنبال آنها به اهر رفتند ، رحيم خان صفرى بود مثبت ، كاركنان محلى صفيرى منفى « 1 »

پيغام قنسول انگليس

دوماه بعد از ورود من ، قنسول انگليس ، بتوسط استيونس از تجار پيغام كرد كه قنسول سلام رساند و ميگويند ما بشما اطمينان نداريم . گفتم چرا ؟ گفت شما را طرفدار آلمان ميدانيم . گفتم بقنسول سلام برسان ، بگو من از ديپلماسى اين مقدار را دانسته‌ام كه آلمان از ما و ما از آلمان استفاده نداريم . اگر آنها بما نزديك شوند ، براى اين است كه ما را بشما بفروشند و در افريقا محلى را ببرند ، اما در تجارت عهد - نامه داريم و شما تاجريد ، هر وقت تقويتى ، جز آنچه معهود است ، من از تجارت آلمان كردم ، اطلاع بدهيد ، رفت . در اين اوقات ، كلين نامى به تبريز آمده ، صاحب منصب آلمانى در لباس كشورى است و مى - خواهد به اهر برود . گفتم در اهر جنگ است و در راه خطر ، نمىتوانم بشما تأمين بدهم ، اگر به مسئوليت خود ميرويد ، مختاريد . قنسول انگليس مستر اسمارت ، شرحى نوشت كه صاحب منصب آلمانى صلاح نيست به اهر برود و اهميت فوق العاده به اين امر داد . گفتگوى خودم را با او در جواب نوشتم و آن صاحب‌منصب به طرف ساوجبلاغ رفته بود . چند روز بعد باز استيونس آمد كه قنسول سلام رساندند و گفتند ما بشما هيچ سوء ظن نداريم « 2 » .
هامش
( 1 ) - شجاع الدوله در حركت بقدرى تعلل كرد ، تا اردو وارد اهر شد و رحيم خان متوارى . ( 2 ) - از وزارت خارجه تلگراف رسيد كه دولت آلمان نشان تاج از درجهء اول براى شما فرستاده است ، گفتم نفرستيد ، ظاهرا بسفارت داده بودند كه خودشان بفرستند ، گرون برگ تاجر اطريشى كه نمايندگى هم داشت ، وقت خواست كه نشان را بياورد ، عذر آوردم كه رمضان است . پس از رمضان آورد ، گرفتم ، گذاردم گوشه‌اى ، اين هم مزيد سوء ظن قنسول انگليس شد ، تفصيل را به او گفتم و فهماندم كه من به نشان نظرى ندارم ، بزرگ‌ترين نشانها را به من بدهند نخواهم زد .