قرار بدهند ، نوشتم وزراء حق ندارند براى عذر خود دستخط صادر كنند ، ولو اينكه سعى شده بود در قانون چيزى زننده نباشد باز براى هر شاهى سلب اختيارات از خود تلخ است ، گرفتن امضا را بوزير همايون واگذار كرديم كه بمزاح قانون را بعرض برساند ، دغدغه از اطراف بسيار ميشد ، قانون بامضا رسيد ، شاه شب 14 ذيقعدهء 24 جهان فانى را بدرود كرد ، رحمة اللّه عليه .
محمد على ميرزا وليعهد در تهران است و بامضاى قانون كمك كرد و اگر در يكى از دستخطها گفته است قانون اساسى را من خودم گرفتم دروغ نگفته است .
دو روز قبل از فوت بنا شد شاه را پاشويه كنند ، طاس و طشت حاضر شد ، حال شاه تنفرآور است ، پاها جوش كرده و از همهء بدن ادرار خارج مىشود ، از چند نفر كه حاضر بودند و اولى به تصرف كسى رغبت نكرد ، من خجالت كشيدم دست بالا كردم و پاى شاه را شستم ، امين اقدس بتوسط خواجهباشى صابون و حوله فرستاد ، در نارنجستان دستم را شستم ، امين اقدس از محترمين يا محترمات اندرون است و بواسطهء احترام السلطنه ما را خوب ميشناسد .
من از روى علم شهادت مىدهم كه استقرار مجلس از اول تا آخر آرزوى مظفر الدين شاه بود تهور اجراء نداشت تا صورة مجبور شد ، البته بركماهى امر وقوف نداشت .
مظفر الدين شاه يازده سال سلطنت كرد ، حكيم الملك كه چهار سال بيشتر براى او دوام قائل نبود برشت رفت و درگذشت و شاه چند سال بعد از او پادشاه بود ، باز هم رحمة اللّه عليه بما خيلى صدمه زد ، لكن گناه او نبود ، گناه بخت مملكت بود ، مظفر الدين شاه فعال بود يا نبود يازده سال سلطنت كرد و اينمدت در حيات مملكت چندان مؤثر نيست ، دو كار از او باقى ماند كه او را حيات جاويد ميدهد و حيات مملكت را استحكام و من دو قطعه در مقدمهء فوايد الترجمان جلد اول چاپ دوم گفتهام :
روا بود كه بشكرانه اهل علم و هنر * هماره ياد كند زان شه هنرپرور
به گيتى اندر خود يادگار بسيار است * ز پادشاهان قصر و سرا و زيور و زر
بيادگار شهنشه مظفر الدين شاه * بيا تو باغ ادب بين هر آنچه نيكوتر
عجب نه ار برود خود ز ملك ظلمت جهل * چو آفتاب معارف برآيد از خاور
بلى ز نور چه نيكوتر است در ظلمت * بلى ز علم چه شايانتر است در كشور
نه آخر اين ز پيمبر روايت است كه گفت * به چين همى بطلب علم اگر بود اندر
به روى خلق دو در برگشود شاه سعيد * چنان كه بود هماره بخاطرش مضمر
در معارف تا جهلها كند درمان * در عدالت تا از ستم كشد كيفر
سزد بشكر كه نوباوگان ملت و ملك * بدرگه احديت هماره شام و سحر
روان شاه معارفنواز را خواهند * ز جان و دل بجنان با روان پيغمبر
متأسفانه و بدبختانه نوباوگان نماز نميخوانند و جز مجاز چيزى نميدانند .
محمد على شاه
شاهى صبور رفت و شاهى غيور بجاى او آمد ، كارها معوق ، دولت معطل اول لايحهاى كه به مجلس برده شد لايحهء استقراض چهارصد هزار ليره بود ، چون همه ملاحظه داشتند قرعهء رابط دولت با مجلس باسم من افتاد ، بدون آنكه سمتى داشته باشم لايحه را بردم بمجلس « رفقا نخل بندند ولى نه در بستان » از اطراف آواز مخالف بلند شد و باز بر همه معلوم بود كه بىمايه فطير است . گمان ميكنم معين التجار عنوان بانك ملى كرد ، گفتم كور چهخواهد مگر دو ديدهء روشن ، بدون آنكه تقاضاى بوسه داشته باشم وجهى هم جمعآورى شد ، لكن معلوم نشد چه گفتند زنها دستبند و گوشواره دادند به گوش كى رفت و پارهء دست زن كى شد ، من ندانستم همينقدر دانستم كه گفتگوى بانك و حرارتها لوث ماند و وجوه نزد وكيل الرعاياى همدانى جمع ميشد ، در اينموقع مجلس به بهارستان انتقال يافته بود و عدل مظفر تاريخ تأسيس مجلس است به خط كلهر به آب طلا بالاى درب مجلس نصب شد .