سعد الدوله بعدها بتهران آمد و بيست هزار تومان درثانى از دولت گرفت كه نوبت پرداخت قسط نرسيده بود ، وجه را بتجارتخانه سپرده بودم ورشكست شد ، تجارتخانه صد هفت فرع مىداده است و الا مىبايست به بانك سپرده باشد .
بعد از استاند نوبت كنتركسويل است ، آب معدنى سبكى دارد ، دستگاه از هر جهت خفيفتر از كارلسباد است ، شكراب اينجا بقهر و كدورت كشيد . اتابك تب كرد و اجازهء مرخصى خواست از اجزاى دربار غير از وكيل الدوله كسى را نمىپذيرد ، سعى امير بهادر و مغرور ميرزا در التيام نتيجه نداد ، به من متوسل شدند ، وكيل الدوله منشى حضور است ، لكن مجال بعضى صحبتها را ندارد مغربى بود ، اتابك از پارك بيرون ميرفت ، من از طرفى و حاجى امين الضرب از طرفى رسيديم ، بحاجى فرمودند برود منزل ، به من فرمودند بيا ، قصدشان رفتن به منزل معاون الدوله بود ، در پارك بسته بود من باز كردم ، درضمن گفتم چه اراده فرمودهاند ؟ گفتند خسته شدم ، گرفتار جماعتى هستم كه نه حرف ميفهمند نه حساب ، من ميروم ، خود دانند ، عرض كردم اين گله بىچوپان چه خواهند كرد ، چهها كه فردا در روزنامه ننويسند ، باز ديه بر عاقله است ، در اين زمينه صحبت كرديم تا به منزل معاون - الدوله رسيديم ، حس كردم كه قدرى نرم شدهاند ، برگشتيم ، شب ببازى شطرنج گذشت ، روز ديگر موجبات آشتى فراهم آمد ، البته نه آن قهر زياد مايه داشت ، نه عرايض من زياد پايه ، مظفر الدين شاه سه زنجير طلا فرستاد ، براى خودشان ، ميرزا عبد اللّه خان و ميرزا احمد خان ، يكى را بساعت خودشان بستند و زنجير خودشان را به من دادند .
رشتهاى بر گردنم افكنده دوست * ميكشد هرجا كه خاطرخواه اوست
اتابك مردى كريم النفس ، بلندهمت ، با نطق و قلم ، مدبر و سياستشناس بود ، در 15 سالگى ناصر الدين شاه اسمى بر او گذارد و تقويت كرد تا رسمى شد ، البته بقول آلمانيها در به دو امر شاخهاى جهلش سائيده نشده بود و تفوق بىموقع او سبب رقابتهائى شده و بخششهاى بىمورد و محل خسارت - هائى پيش آورد ، يا ناچار يا در نتيجهء سليقه اشخاصى بيمايه را پايه داده ، شيرازهء معنوى گسيخته شد ، چون در ابتدا آن استخوان را نداشت ، بىاستخوانان به كار گماشت و گفتهاند محال عقل است كه خردمندان بميرند و بىخردان جاى ايشان گيرند ، خواجه نظام الملك در وصيتنامهء خود بفرزندش ميگويد : اگر خويشان را مجال بدهى ميگويند بدخيال است و اگر غير خويشان را مايهء اختلال ، از روى كفش ، كلاه و قبا نبايد تشخيص داد ، بل روى فكر و روحيات و تربيت ، استعدادها مختلف است و همه را در يك ترازو نمىشود سنجيد .
اتفاقات ، مصادفات ، علاوه بر جربزه مدخليت دارد و تعبيرش از عهدهء بشر خارج است .
عالمى از نو ببايد ساخت وز نو آدمى ، چون مردم همينند ، چاره در انتخاب مردم با ديانت و ايمان بمسلكى است كه خير دنيا و آخرت در آن باشد .
شكايت نظام الملك را على الاطلاق تصديق نميتوان كرد ، مگر اينكه نظر نظام الملك بحسن صباح بوده است .
در كنتركسويل روزى اتابك بصحرا رفت و با زنى دهقان صحبتش گرم شد ، از احوالات او پرسيد ؛ گفت اينجا زراعتى داريم ، محصول خودمان را سه قسمت ميكنيم ، يكى خوراك يكى لباس و غيره ، يك قسمت ذخيره ميكنيم و سال بسال تجديد ، اتابك گفت آن براى چيست ، گفت اين محل مرز فرانسه است ، هروقت ممكن است جنگى پيش بيايد ، نظام ما كه اينجا ميرسند تا آذوقه برسد ما از ذخيره كه همه دارند كمك ميكنيم و الا آن ذخيره تجديد و صرف برج مىشود .
در كنتر كسويل در باغچه پتىشو و در كورسال باكارا داير بود ، باكارا قمار كلانى است پتىشو تفننى خالى از لطف هم نيست .
پتىشو ميزى است كه روى آن در شكافهائى اسبهاى كوچك سوار بر پايههائى مقرر به تعبيهء مكانيكى چرخ ميزنند و نمره دارند ، روى نمره گروبندى مىشود ، اگر آن نمره در توقف جلو بود برده است و الا گرو بمتصدى ميرسد ، خانمهائى كه شريك بازيند بيشتر جلب مشترى ميكنند