چه داند كسى غير پروردگار * كه فردا چه بازى كند روزگار
زياده مطلبى نيست .
سهشنبه 6 ربيع الاخر 1314 قمرى
« 32 » هو فرزند مكرم من وضع نوشتجات شما غير مرتب و ناصحيح است ؛ هرچه از شما كاغذ مىرسد ، داراى مطلبى نيست . آنچه از مطالب لازمه هم كه من به شما مىنويسم ، جواب كافى نمىنويسيد . يكى از آن جمله ، مسئلهء ماليات جاپلق و بختيارى است كه از اينها ماليات نمىرسد . من هم نمىدانم باقى آنها چقدر است ، تا به حال چه رسانيدهاند و چه باقى دارند . آنها هم در حقيقت خودشان را از منتصر الدوله موضوع مىدانند . منتصر الدوله از آن باريكبينى و مآلانديشى و ملايمتى كه در كار دارد ، هيچ نمىگويد كه مبادا اسباب ملامت شما يا دلتنگى من شود . شما هم نمىنويسيد كه در اين كار چه بايد كرد ، چه خواهد شد . باز اگر من مىدانستم كه آنها چه تمسك داده و چه رسانده و چه باقى دارند ، مأمورى مىفرستادم . اگرچه حق من در واقع نيست كه خودم را دخيل عمل بختيارى بكنم ، زيرا كه اين خشت و گل را شما پاى كار آوردهايد و نيك و بد آن به خود شما راجع است و شما مسئول آن خواهى بود . اما باز يك درجه بر من لازم است كه از شما همراهى و يادآورى بكنم .
نمىدانم با لطفعلى خان در باب كار عبد الله خان و عارضين جاپلق كه به عراق رفتهاند ، چه كردهايد ؟ از خيالات عبد الله خان ، چه مستحضر شدهايد ؟ اطلاع من در كلى و جزئى اين فقرات لازم است . بقول شما كه خودتان حضورا مىگفتيد و پارسال هم مكرر كتبا از بروجرد به من نوشتهايد ، همينقدر كه برف باريد ، ديگر حساب بختيارى و ماليات بختيارى پاك است . حالا تا موقع برف به همه جهت ، يك ماه و چهل روز بيش نمانده .
شهاب لشكر كه تا به حال هزار تومان داده است ، اگر در چهل روز بخواهد باقى بدهى خود را بشمارد هم ممكن نمىشود . اگرچه گمان نمىكنم امسال ماليات بختيارى به آسانى وصول شود ، ناچار مثل پارسال محتاج به حركت دادن اردو خواهيم شد .
پيوست اول
اگرچه شما در طى نوشتجات خود مىنوشتيد و مىنويسيد كه از اقبال بىزوال حضرت عالى كار بيرانوند خوب ختم شد ، اما حالا كه ملاحظه مىكنم مىبينم هيچ خوبى ندارد ، بلكه در نهايت بدى است . و همچو تصور نكنيد كه من اين حرف را از
هامش
( 32 ) - اين نامه از خرمآباد به بروجرد فرستاده شده است .