تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
كشتيها كه مخصوصا در آن ايام شدت نموده هرروز صدائى از يكطرف شهر بلند ميشد و موجب اغتشاش خيال مردم بود همه را مستند بتحريكات اقبال الدوله ميكرد و ميگفت تا اقبال الدوله در شهر است محال است آن شهر روى امنيت ببيند - من نميتوانم بنويسم تمام اين نسبتها باقبال الدوله صحيح بود زيرا او را داراى اين لياقت هم نميديدم كه بتواند در سياست داخلى و خارجى اين درجه نفوذ داشته باشد نه اينكه ذاتا اين لياقت را ندارد نه بلكه زيادى سن او كه ميان هفتاد و هشتاد است و راحت‌طلبيش اقتضا نداشت خود را داخل اين معركه نموده باشد و همانطور كه اشاره شد مانند محبوس محترمى امرار حيات ميكرد بلى نفاق باطنى عده‌ئى از مردم كرمانشاهان و طمعكارى آنها در مقابل پول بىحسابيكه آلمانها ريخته بودند و اختلاف كلمه عثمانيان با آلمانها چنان كه اشاره شد و تحريكات باطنى طرفداران روس و انگليس اوضاع حاضر را ايجاب كرده بود بالجمله بعضى از جوانان وطن‌دوست براى تأسيس يك روزنامه و حاضر نمودن افكار از طرف كميته ملى ايرانى برلن و استانبول بسرمايه كه از آلمان ميگيرند بكرمانشاهان آمده روزنامه‌ئى بنام رستخيز دائر كرده‌اند پورداود گيلانى كه جوان تحصيل كرده حساسى است مدير آن روزنامه است از آنجا كه با من از پيش آشنا و مألوف بود در اينوقت از ديگران به من نزديكتر شد و بفاصله دو سه روز بتوسط او و ديگر جوانان بر كيفيت كارهاى جارى آن شهر و اخلاق و عادات كاركنان آلمانى و عثمانى و احزاب سياسى آگاه گشتم و شرح اقدامات نظام السلطنه را با سمتى كه دارد از رياست بر اردوهاى ملى و اينكه مأمورين آلمانى و عثمانى در تحت رياست او هستند و از آنچه در بروجرد و صحنه گذشته خاطر كاركنان را مسبوق كرده توجه آنها را بجانب نظام السلطنه و اردوى صحنه جلب و از پيروى خيالات خصوصى آلمانها و عثمانيان كه مخصوصا عثمانيان اسباب اغتشاش حواس مردم را فراهم كرده بودند منع نمودم مذاكرات مفيد شده كاركنان كرمانشاهان حاضر شدند اقبال الدوله را از شهر بيرون كرده حاكمى از طرف نظام السلطنه بپذيرند و اعتنائى بمخالفت عثمانيان ننمايند اقبال الدوله هم خود را ناچار ديد كرمانشاهان را ترك نمايد در اينحال روزى برفيق بيك شهبندر عثمانى گفتم اقبال الدوله خود براى ترك نمودن كرمانشاهان حاضر شده است شهبندر از شنيدن اين سخن پريشان شده گفت حيف است اين مرد از دست
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 328 | يحيى دولت آبادى