تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
گذاشتيم . لكن آنها كه ترّدد به خانه داشتند اسم او را « گيلان » گذاشتند و خوشرو بود ؛ هركس [ او را ] مىديد دوست مىداشت . در هرحال ، در رشت بودم . هوا [ ى ] تابستان بسيار گرم بود ، يخ هم [ يك ] من چهار هزار . ميوه‌جات در رشت بسيار كم است و از اطراف مىآورند ، گران مىشود . ماهى بسيار مصرف مىشود . در اول بهار ، ماهى بزرگ يكى ده شاهى مىشود . در زمستان ، يكى دو هزار مىفروشند . غير از برنج ، خوراك اهل اينجا چيز ديگر [ ى ] نيست . شب و روز برنج را پخته با ماست و پياز مىخورند ؛ روغن نمىريزند . خورش كه بعضىها درست مىكنند ، روغن مختصرى به آن مىريزند . هرگاه حالات اينجا را بنويسم ، زياده است . [ از ] وقايع آن سال : رشيد السلطان نام در اطراف خوار « 1 » ورامين به سرخود سوار جمع كرده ، چند دفعه از تهران قشون رفت ، نتوانستند به او ظفر يابند . او هم سر راه‌ها را گرفته ، از مازندران و بندر جز نمىگذاشت بار قافله يا مسافر به تهران برود . پست را هم نمىگذاشت . چند وقتى آن طرف‌ها را تاخت [ و ] تاز مىنمود . استعداد زياد جمع كرد . يك فقره استعداد زياد فرستادند از تهران ، او را شكست دادند . راه مازندران باز شد . رشيد السلطان رفت طرف شاهرود ، راه مشهد را گرفت . اردوى دولتى همه وقت با رشيد السلطان در دعوا بودند . گاهى كه او فرار مىكرد ، اردو به تهران برمىگشت . ولايات « 2 » ايران رفته‌رفته اغتشاش پيدا نمود كه يك‌جا و شهرى نماند كه آنجا آشوب نباشد « 3 » .
هامش
( 1 ) . در اصل : خار . ( 2 ) . در اصل : ولايت . ( 3 ) . جهت اطلاع از آشوب‌هاى مزبور ، رجوع كنيد به : كسروى ، احمد ، تاريخ هجده ساله‌ى آذربايجان ، ص 147 ، 148 .