تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 934

مساهمون:

ص٩٣٤
ص 345 س 14 : استاد مجتبى مينوى دربارهء داستان ملالتر بوق بن پشم بن پانزده در « پانزده گفتار » ( ص 184 طهران 1333 ) مىنويسند : « يك صورت ديگر از اين داستان ( قاضى حمص ) هم صد سال پيش‌ازين به زبان انگليسى ترجمه شده است و در كتابى بنام « سر گذشت لطف اللّه » تصنيف مستشرق معروف انگليسى ايستويك بطبع رسيده است . در اين روايت نام قاضى رطل بوق عبد الپشم پانزده است . لطف اللّه مىگويد كه در قرن سوم يك نفر قاضى بوده موسوم به منصور بن موسى كه مردى بسيار بىادعا و متواضع بوده و اسم خود را به پنج پاره كرده بود : من + صور + ابن + مو + سى و از راه خشوع و فروتنى هر جزئى را بدل به لفظى حقيرتر كرده بود . من زياد سنگين بود آن را بدل به رطل كرده بود ؛ صور اسم شيپور اسرافيل است آن‌را بدل كرده بود به بوق ؛ ابن را به عبدل ؛ و مو را به پشم ؛ و سى را به پانزده ؛ بنابرين رطل بوق عبد الپشم پانزده ( كه شايد لفظ ملانطربوق از اينجا آمده باشد ) . » در حاشيه برهمين مطلب آقاى مينوى مينويسد : « اصل قصهء ملا رطل بوق ربطى به مرافعهء يهورى و مسلمان ندارد و چنان كه بنده در كودكى شنيده بودم مربوط بود به آمدن ايلچى پركنهء سوم فرنگ به ايران و چند سؤال از پادشاه ايران كردن و گفتن كه اگر جواب درست نداديد بايد با جگزار ما باشيد . و چهل روز مهلت خواستن وزير اعظم و گردش كردن او در بلاد مختلف در جستجوى كسى كه اين سؤالها را بتواند جواب بدهد . درين قصه صدر اعظم در شهرى از شهرها به مكتب‌دارى تصادف مىكند كه چند نوع چوب در دسترس خود گذاشته است و گاهى يك ريسمان را مىكشد و گاهى يك طناب را مىجنباند و به شست پاى خود سر يك ريسمان را بسته است و همهء اين كارها را در ضمن درس دادن به بچه‌ها انجام مىدهد و همين كه رئيس الوزراء نام او را ميپرسد جواب ميدهد ملا رطل بوق بنت پشم پانزده و محتاج به گفتن نيست كه او مشكل مهم مملكتى را حل كرده ايلچى پر كنهء فرنگ را دست‌خالى روانه مىكند . اصل اين قصه ظاهرا از قول جاحظ مأخوذست كه گويا در كتاب خود دربارهء معلمين حكايت كرده بوده است كه بر معلمى گذشتم نزد خود عصائى كوتاه و عصائى بلند و چوگانى و گوئى و طبلى و بوقى داشت . گفتم اين تهيه براى چيست گفت چون بچه‌اى نافرمانى كند او را به عصاى كوتاه ميزنم ، عقب‌تر - ميرود با عصاى بلند ميزنم ، از پيشم فرار مىكند گوى را در چوگان نهاده به سمت او پرتاب ميكنم به او مىخورد سرش مىشكند بچه‌ها جمع مىشوند مرا بزنند طبل را بر گردن مىآويزم و بوق را در دهن مىگذارم و طبل ميزنم و بوق مينوازم تا اهل دروازه جمع شوند و مرا از شر آنها خلاص كنند . » ( زهر - الربيع چاپ 298 اورق 92 پ ) . ص 406 - 407 : دربارهء خاندان حموئى آقاى سعيد نفيسى رساله‌اى مبسوط نوشته و اطلاعات مربوط به ترجمهء احوال افراد اين خاندان را كه چندتن از آنان در يزد مقيم بوده‌اند به تفصيل نقل كرده‌اند . اين رساله در جزء « كنجكاويهاى علمى و ادبى » ( جلد اول ) از انتشارات دانشگاه طهران ( طهران 1329 ) ص 6 - 39 طبع شده است . آقاى نفيسى ملخص اين رساله را در مجلهء يادگار شمارهء 10 جلد اول نيز بطبع رسانيده‌اند . همچنين نگاه كنيد به « مشيخه » ( فهرست دانشگاه جلد نهم ) كه مجموعه‌اى است گردآوردى شده توسط سالك الدين محمد حمويى و محتوى بر خطوط و يادگارهاى عده‌اى از علماى هم‌عصر حمويى . بخصوص اطلاعات كثيرى دربارهء خاندان وى و خط خود حمويى را داراست .