جولان كردن جواد خامه در فضاى تحرير احوال حقير
بر رأى عقدهگشاى مالكان ازمنهء دولت و اعتبار روشن و مبرهن خواهد بود كه عادت روزگار غدار اينست كه مسرت عز و جاه را به خس و خاشاك مذلت عزل و نكبت مكدر گرداند ، چرا كه راحت روز روشن بىمحنت شب تار نيست [ 170 الف ] و هواى صافى نمايش بىغبار ضرر و آزار نه ، شعر :
با شادى زمانه غم بىشمار هست * در جام روزگار مى خوشگوار نيست
يك تن به زير گلشن نيلوفرى كه ديد * كز خون ديده عارض او لاله زار نيست
اين پيره زال دهر كه دنياش خوانند خود را در لباس نوعروسان جوان بر جهانيان عرضه مىدهد و به زينت ناپايدار و زيور نااعتبار دل بىخردان مغرور را را در دام محبت خود مىافكند ، بيت :
بازيچهايست طفل فريب اين متاع دهر * بىعقل مردمان كه به او مبتلى شدند
هر كه او را در عقد ازدواج كشيد دست مرادش به آغوش آرزو نرسيد و هر كه به حبالهء وصالش در آورد به كام دل شبى ازو برنخورد ، بيت :
جميلهايست عروس جهان ولى خوش باش * كه اين مخدره در عقد كس نمىآيد
و مرد خردمند كه ديدهء دلش به كحل الجواهر دانش روشنائى يافته به مزخرفات فانى او التفات ننمايد و دل در طلب جاه بىفايده و مال بىحاصل او نبندد و چون ناپايدارى دنيا و بىاعتبارى متاع او را دانسته روى به جستوجوى دولت باقى آورد ، شعر :
بيخى نشان كه دولت باقيت بر دهد * كين باغ عمر گاه بهار است و گه خزان