[ 112 الف ] مصنعه خان خواجه
اين مصنعهايست عظيم چون قريحهء صافى طبعان نيك عميق و مانند عرصهء همت كريمان به غايت پهناور . در افواه عوام مشهور و به زبان خواص مذكور است كه در اوايل سلطنت خاقان گيتىستان زبده و خلاصهء فرمانفرمايان جهان شاهنشاه ممالك ايران ابو المظفر سلطان شاهعباس ماضى انار اللّه برهانه در خطهء جهان نماى يزد چنان خشك سالى روى نمود كه عنان طاقت درويش از دست رفته درهاى آسمان بر زمين بسته بود و فرياد از اهل زمين برخاسته « 1 » ، شعر :
نماند جانور از وحض و طير و ماهى و مور * كه بر فلك نشد از نامرادى افغانش
عجب كه دود دل خلق جمع مىنشود * كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش
در چنان وقتى صاحب برّو احسان خواجه شاهمير استر ابادى با مؤنتى تمام و ثروتى مالا كلام بر وسادهء عزت و اعتبار نشسته نقود و اقمشهء بىشمار در صناديق و غله و ساير حبوبات بسيار داشت ، به الهام ملهم توفيق و به اشارهء هادى سبيل خواست كه دست همت گشاده جيب و بغل عجزه و مساكين را پر درهم [ 112 ب ] و دينار و گوشهء بىتوشهء ارباب استحقاق را به غله و ساير مأكولات مملو سازد ، از آنجا كه همت جبّلى متوطنين آن خطهء شريفه است كه دست احتياج بر حلقهء در سراى متمولان نمىزنند و كف خود مانند سايلان بىآبروى به پيش مخلوقى نمىگشايند و به غير از درگاه خالق ارض و السماء ملتجى به احدى نشده از كسى چيزى نمىخواهند به آنها التفات نكرده روى ازو گردانيدند و هر يك مضمون اين ابيات به خاطر گذرانيده خود را تسلى مىدادند ، شعر :
فراموشت نكرد ايزد در آن حال * كه بودى نطفهء مدفون و مدهوش
هامش
( 1 ) - اصل : برخواسته