گشت شيداى چنين چشمى دلم * ز آتش گل سوخت آخر حاصلم
روزم از خورشيد تابان شد سياه * رفت دين و دل به تاراج نگاه
گفتمش اى از تو دلها كامياب * از تو زهر آرزو در شهد ناب
شادى وصل و غم هجران ز تو * گرمى هنگامهء دوران ز تو
گر توانى چاره كن درد مرا * ارغوانى كن رخ زرد مرا
سوختم از انتظار وصل يار * اى بهشت از دوزخ هجرم برآر
در جوابم با زبان حال گفت : * كى شده با محنت ايام جفت
* * *
شب عشرت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان * كه در عالم نمىداند كسى احوال فردا را
[ 269 ب ] و در اثناى تقرير حكايت ، زمان به زمان آه سرد از سر درد كشيده مىگويد كه اى دوستان زبان سرزنش كوتاه كنيد و مرا ملامت مكنيد كه منظور من چنان دلربائيست كه زلف شبرنگش در درازى شب يلدا را مدد مىدهد و روى جان - بخشش به كمال حسن از مه چهارده سبق مىبرد . زاهد شبزندهدار اگر خيال جمال او را در خواب بيند چون صبح پاكيزهدامن از مهر رويش گريبان خرقهء پرهيز چاك زند ، شعر :
به ديدن همايون به بالابلند * به ابرو كمان و به گيسو كمند