تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
گرد محله و كوچهء يار خود مىگردد ، اما خانه را نمىداند و شمع‌وار از شعلهء هجران مىسوزد و اشك حسرت مىريزد و مىگويد ، شعر :
همچو صبحم يك نفس باقيست كو ديدار يار * دلبرم گر رخ نمايد جان برافشانم چو شمع
و از مضمون جانش فحواى اين بيت مستفاد مىشود ، بيت :
دارم امشب گرميى در سر كه ننشينم ز پاى * تا سراپاى وجود خود نسوزانم چو شمع
نيكوتر آنكه زود از عاشقى فراغت مىبايد و با آنكه سخن معشوق به گوشش نرسيده اظهار محبت و تعشق و رازونيازش مىكند و [ 8 - الف ] نقلهاى عجيب و غريب از زبان معشوق معدوم نقل مجلس مىسازد و به سوز سينه دود آه به كرهء اثير رسانيده مىگويد ، بيت :
محبت شمع فانوس است كى پوشيده مىماند * غم او عاقبت در پرده رسوا مىكند ما را
حكايت ملا لتربوق بن پشم بن پانزده را نيكو به رشتهء نظم كشيده و معانى غريب و استعارات عجيب به يادگار گذاشته ، اميد كه به مطالعهء آن موفق بوده باشد . به گوش هوش ابو البصائر و الابصار مىرساند كه فصاحت و بلاغت‌شعار مولانا نور الدين محمد در اداء حكايات و بيان روايات مزخرفات نادرهء دوران است ، چنانچه در باب عشقبازى و كمال تعلقى كه با دختر گبرى داشته بدين عبارت در رشتهء بيان آورده : كه دخت زردشتىنژادى در دام فريب آورده‌ام در نهايت حسن و غايت جمال ، آهو چشمى كه به عشوهء شيرين شير شرزه را شكار نمايد و به شيوهء روباه‌بازى صد همچو من را خواب خرگوش سازد ، مثنوى :
در سرم ديگر هماى عشق يار * ريخت طرح آشيان از خارخار
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 345 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى