چو سروى كه پيدا كند در چمن * ز گيسو بنفشه ز عارض سمن
مرا با چنان نازنين دلبستگى بهم رسيده كه مشاهدهء جمالش را حاصل - الحيات مىدانم و تماشاى زلف و خالش را سرمايهء زندگانى مىشمرم . هرنفس جاذبهء عشق جانان جوهر جانم را به جانب خود مىكشد و طرّهء طرّار دلارام نقد شكيبايى از جيب دلم در مىربايد . شعر :
من نه به اختيار خود مىروم از قفاى او * گيسوى چون كمند او مىبردم كشان كشان
و آن شوخ فتنهانگيز چون مرغ دل مرا مقيد دام زلف دلاويز ديده كمان ابرو را تا بناگوش كشيده [ 270 الف ] و خدنگ غمزه بر هدف سينهام مىگشايد و ساعتبهساعت به كرشمههاى رنگين و عشوههاى شيرين بندى ديگر برپاى دلم مىنهد ، شعر :
رسم عاشقكشى و شيوهء شهرآشوبى * جامهاى بود كه بر قامت او دوخته است
و از آنجا كه استغناى « 1 » حسن اوست به مجرد عشقبازى با من قانع نمىشود و از اطراف و جوانب ديگران را نيز مسخر مىسازد و كمند دلربايى در گردن شوريدگان بيابان هوس انداخته به جانب خود مىكشاند .
الحال با جوانى زيبا طلعت نيكو سيرت كه خط سبزش مانند خضر بر لب آب حيات رسيده و سبزهء خطش چون سنبل بهشت بر كنار جويبار كوثر دميده ، شعر ،
به گرد لعل لب او دميده سبزهء خط * چو بر حوالى آب حيات مهر گياه
سر و كارى آغاز نهاده و آن جوان نيز به غرقاب عشق درافتاده و بر جريدهء حالش از دفتر ثبت رقمى و بر صفحهء روزگارش از اثر حيات رمقى نمانده . چون به
هامش
( 1 ) - نسخهء وزيرى : مقتضاى