امرى محال و كارى ممتنع برمينگيز ، و بدان مسلكى كه ترا نمودم شرايط سلوك بهجا آور . [ 276 پ ] يعنى منقبتش را بدان اندازه كه در قوهء بيان و قدرت خامهء مشكافشاندارى به منصه تبيان و تحرير رسان و تتمه را كه كلك سحرپردازت به پايهء نگارش آن دسترس ندارد به وضوح خود بازگذار و به زبان حال مضمون اين مقال در عذر اين تسامح سرائيدن گير كه :
مصراع
غنى الظباء عن التكحيل بالكحل
و اگر اعتراض نمايند كه مناقب زاكيهء آن خديو ارجمند را خاصيت مشك اذفر « 1 » است ، يعنى هرچند مكرر سازى به تضوّع رايحهء جانبخش آن پردازى ، بنابراين چرا عدم تكريرش را روا داشته يعنى همت به استقصاى آن نگماشته ؟ در تمهيد جواب به گفتهء انورى ابيوردى كه ، نعم المعين الصدق ، زيور مدحت آن است تمسك خواه .
بيت
عاجزم از ثناى او عاجز * آه اگر اينچنين بمانم آه
بعد از آنكه عقل با تقديم شرايط عتاب مضمون اين گفتههاى صواب القا نمود به امتثال فرمودهء او كه كنوز حكمت را متضمن بود دامن از ساق جدّ برميان زده مآثر و مناقب زاكيهء همايونش را مهما - امكن به ضميمهء صادرات احوال و واردات روزگار اقبال و ابنيهء خيريت منوال آن خديو بيهمال از منقول و مروى و مسموع و مرئى در طى چندين
هامش
( 1 ) - اصل : ازفر .