از كميت صبا گرو برده ، ولى نه به آن پايههاست كه با كلك دبير فلك كه عطارد است سر همسرى تواند آورد ، و آن در طى اين مرحله هر قدمى هزار مرتبه بيشتر به پا نشسته و آثار عجز و قصور از قطع اندك مسافتى از آن راه دراز و وادى ديرباز آشكارا ساخته . پس تو نيز حساب كار خامهء خود را بر اين قياس گير و ترك وسواس پيشه ساز تا به خواست خدا امرى از پيش رود و شاهد مراد اگرچه گوشهء ابروئى هم باشد از حجاب كتمان نمودار سازد .
چون از اين وعظ و ذكرى آثار اتعاظ و تذكر از ناصيهء احوالم مشاهده نكرد و دل را همچنان در لجهء آرزوى آن كار محال مستغرق يافت و خامه را به تحرير برخى از آن مناقب زاكيه و اغماض از تمامت بواسطهء عدم قدرت مكتفى نيافت عتاب آغاز كرده گفت كه چون بدين راه كه تو را هدايت كردم شرايط سلوك به تقديم نمىرسانى و دست از استبداد به رأى برنمىدارى ، آخر نه سالهاست تا نوبت انصاف به نام خود بلندآوازه ساختهاى ! كجا شرط انصاف است كه كسى به خوض دريائى كه كنارهء آن ناپديد است همت مقصور سازد و رايت امضاى مهمى كلان كه هزار فرسنگ آنسوتر از حد امكان است افرازد ؟ پس گفت اگر به قوت بازو دست در كمر البرز و دماوند توانى افكند و از مكان خود متحرك نمود و آب عمان را در جرهء حقير چنان كه نه بر حجم اين افزايد و نه مقدار آن كم آيد توانى پيمود پيرامون حصر مناقبش چنان كه منطقهء قدرت محيط بر ذكر همهء آن آيد و برحسب خاطر « 1 » خواه باشد توانى گرديد ، و الا بيهوده آبروى خود در خاك مريز و باد هوس را به اذكاى آتش شوق
هامش
( 1 ) - اصل : خواطر .