كه شحنهء هفتم آسمان است به عز پاسبانى درگاه اجلالش پايهافراز اعتبار است ، در حيرتم كه چرا رايت سكون بالاتر از اين منزل دون نيفراخته مشترى را كه خطيب فصل الخطاب مناقب زاكيهء آن دولتيارست مقام خطبهسرائى بالاتر از ششمين پلهء اين منبر هفت پايه سزا بود تا به كدام حكمت در آن مقام بار اقامت گشود . هلال كه با نعل توسن آسمان همالش مسلك مشابهت مىپيمود انصاف براى گوشوارهء گوش فلك زياد مىنمود تا باعث هتك احترامش چه بود .
حقيقت پايهء كاخ اقبال بىزوال را به جائى گذاشت كه دست فلك اعظم را از دامان آن چون دست هفتم طبقهء زمين از دامان نهم آسمان تا دامن قيامت كوتاه داشت . تا در خلوتسراى سخا نشست چاوش آستان كرمش به دست « لا يكافؤه احد من الاسخياء » ابواب دخول بر چهرهء معن زايده و حاتم طائى و جعفر برمكى دربست . اگر استعلام نمائى كه فريدون فرخ سير و انوشيروان عدالتپرور كه طنطنهء دادگسترى خود را به اقصاى عالم رهسپر ساختهاند كيانند حق جواب آنست كه در منبر ملكهء ستودهء داد كه شخص انسانى را سرآمد ملكات پسنديده نهاد است يگانه ذات آن خديو معدلت صفات را پيش خوانانند . اگر گويم كه حاصل باران ابر بنان دستش كه جز سيموزر و لعل و گوهر نيست از انبوهى سر به ابر مىكشاند ، از گلبن اين دعواى حقيقت بهر اهتزاز نسايم شهادت زيد و عمر [ و ] و بكر گلهاى حجت و دليل برمىدماند ، نيروى بخت روزافزونش روزگار [ 270 ر ] خصم زبون را چنان تاريك دارد كه به دست تيرگى هزار انگشت بر اعتراض بر سياهى انگشت گذارد .
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 811
مساهمون: ايرج افشار
ص٨١١