اثير رسانيده منتهز فرصت بود تا چه زمان به اتمام كار آن خطه پردازد و ساحت خاطر را از شواغل وساوس اين كار مصفى سازد .
و از اينكه بازوى جلادت بندگان ميرزا عنايت سلطان را با نيروى تأييدات الهيه قرين و سركردگان خود را مرد ميدان آن شير اوژن پلنگآويز عرصهء كين ندانست اراده نمود تا خود بنفسه با لشكرى ديرسان از جماعت . . . . افغان متوجه آن سامان گرديده از جويبار شمشير آبدار زلال انتقام به آن تفسيدهجگران لهيب كين دشمن چشانيده باشد و خطهء يزد را مستصفى ساخته به گماشتگان خود تسليم نمايد ، و با آنكه زبان اقبال عنايت سلطانى از گفتهء معتمد الدوله ميرزا عبد الوهاب اصفهانى مضمون اين فرد را
شعر
شتان بينك و المسنى * يا نفس ويحك كم تغر
به آواز رسا تلقين آن . . . مىنمود از استماع آن مسلك تصامم مىپيمود . پس اشارت راند تا شادروان جلال را خارج شهر برپا نموده بعد از اجتماع سپاه در ساعتى كه به زعم ستارهشناسان خود كسب سعادت از روزگار اقبال مواليان سركار ميرزا عنايت سلطان نموده و برحسب واقع نحستر از ستارهء بخت آن بدگوهر دلسخت بوده متوجه دار العباد يزد گرديد و چون مراحل مسافرت را به خاك آن خطهء فردوس مرتبه رسانيد مواليان حضرت عنايت سلطانى [ 82 پ ] فوجى از رزمجويان بافقى و دلاوران بهابادى را كه در حوزهء خدمت داشتند و در تصاريف ايام استيلاى