غصن ميمون يعنى عنفوان شباب فيروزى مقرون . . . « 1 » فرهنگ . . .
. . . . . . نسبت داده آفتاب جهانتاب را . . . كرده ، باران بناى انارت . . . اقاليم سبعه نهاده . . . در آستين نهفته مىگويد كه دست سخاى هستى كه به پاى فياضيت راه گوهر بخشى بسپارد و . . .
آستان واقف نموده كه كفايت مهم پاسبانى در عهدهء اهتمام دارد . ماه و هور را . . . راى خويش . . . . روشنى و . . . . . احوالشان به ذورهء آسمان رساند . فلك اعظم را . . . مىديد كه به راستى همت بلند نيست . . . . . . . و عرش برين را نسبت به درگاه خود عريش مىخواند ، و انه لكان قولا فصلا . [ 69 پ ]
صرصروزان را غرم ناميده و بدان متصف گرديده و كوه شهلان را حزم و بدان تخلق گزيده . مشك اذفر را به خلق مسمى نموده و به روايح جانبخش آن مشام خلق را معطر فرموده . به زبان تجسم و تنوع به نوع بشر مىنمايد كه ازين سنخ آفرينشم و به حجت ملكات زكيهء اثبات دعوى ملكيت به تقديم مىرساند . بغايت وقوف رموز تاجدارى اعلان مىدارد كه از نسل كريم داراى زمانم و از شاخسار گلبن احوال مستطاب . به هبوب نسيم اين همايون انتساب رياحين تفوق بر سكندر برمىدماند . خرد را كه واقف رموز درايت است پرسيدم چه افتاده است كه ملكزادهء آزاده چنين و چنان مىكند و مسلك ارتكاب اين افاعيل به قدم اهتمام مىسپارد ؟ به پاسخ گفت كه بديندلايل اثبات دعوى امرى بزرگ و مقصودى سترگ نصب العين ضمير مهر تنوير دارد .
گفتم خدا را چيست آن امر بزرگ و كدام است آن مقصود سترگ كه
هامش
( 1 ) - تمام موارد نقطهچينشده درين صفحه به علت آبديدگى ورق نسخه است كه كلماتى چند خوانده نمىشود .