خود [ قليج ارسلان ] « 1 » را به حكومت حشم آن طرف نامزد كرد كه قريب چهل هزار سوار بودند ، و يولدوز قرديجى « 2 » را كه صد و هشتاد سال عمر داشت
بر سبيل نيابت و وزارت با او روانه كرد تا از استصواب و مصلحت ديد قرديجى عدول نجويد .
و شمشيرى بر ميان او بست و فرمود كه نام او قليج ارسلان « 3 » باشد . ايشان چون به زمين خراسان « 4 » رسيدند و سالى چند بگذشت و قليج ارسلان از حدّ بلوغ به عنفوان شباب رسيد ، همه روز به مناهى و ملاهى مشغول مىبود و شبها به خانهء دختران امرا مىرفت و عرض ايشان مىبرد ، و ايشان آن حال تحمّل نمىكردند . بعد از آن شهملك « 5 » بيدادگر نام كردند ، و باتّفاق پيش اتابك قرديجى « 6 » جمع آمدند و زبان به شكايت و نكايت او دراز كردند .
قرديجى او را بسيار نصيحت كرد ، و منع فايده نداد . از ناگاه اتّفاق كردند تا او را بگيرند . شه ملك گريخته ، از آب بگذشت ؛ و يولدوز قرديجى نيز بر عقب او روانه شد ، و پيش على خان « 7 » آمد و احوال پسرش به طمّ و رمّ عرضه كرد و گفت : پند و نصيحت من فراموش كرد تا چنين حالى شنيع واقع شد ، او كودك بود . [ على خان ] انديشيد كه اگر پسرم بشنود بگريزد . گفت دروغ مىگويى . اين فساد از تو بوده باشد ، او كودك بود .
شهملك برفور برسيد و اسپ تگشميشى « 8 » كرد و خواست تا پاى پدر ببوسد . [ پدر ] لگدى بر سر او زد و گفت اين منحوس را بگيريد . او را بگرفتند و حبس كردند . يولدوز قورديجى « 9 » را بخواند و از او عذرها خواست و گفت اين پسر را با قيد و سلاسل و اغلال ببر و به دست [ 29 ] خصمان بسپار تا چنان كه دلخواه ايشان باشد او را بكشند و دل خود خوش كنند ؛ و به شب در
هامش
( 1 ) .Qilig Arsl n( 2 ) .Julduz Qv [ ] rdigi( 3 ) .Qilig Arsl n( 4 ) .or s n( 5 ) .S hmalik( 6 ) .Atabek Qu [ ] rdigi( 7 ) .Ali - H n( 8 ) .Tegismisi( 9 ) .Julduz Qu [ ] rdigi