و در سنهء ثلاث و تسعين و ثلث مايه حاكم بامر اللّه امير قلقل را به مدينهء فاس فرستاد با لشكرى جرار ، تا بگرفت و با اهالى آنجا احسان و اصطناع فراوان كرد . و ابو محمّد اسود را والى دمشق كرد .
و همچنين خروج ابو ركوه وليد بود بر الحاكم بامر اللّه در مصر . و دعوى كرد كه از اولاد هشام بن عبد الملكام ، گريخته به جانب مكّه رفت و از آنجا به طرف يمن ، و دعوى كرد كه قايممقام هشامم . چون كسى خريدار مروانيان نبود با مصر آمد و به قايم دعوى مىكرد . به مصر قبيلهء بنو قرّه دعوت او قبول كردند ، از بهر آنكه از حاكم رنجيده بودند به ابو ركوه رضا دادند ، و او به تعليم صبيان مشغول شد و تمسّك به دين و نسك مىكرد و امامت عوام ، تا در ميانه مراد خود تمام كند . از او پرسيدند كه قايم وقت كيست ؟ گفت منم و در كتاب چنان يافتم كه بر مصر و نواحى آن مالك شوم . بنو قرّه و زناته كه به حدود برقه مىنشستند او را امام خواندند ، بر نقش سكّهء او « الناصر لدين اللّه الوليد بن هشام » نهادند ، و دعوت او قبول كردند .
والى برقه حال ايشان به حاكم انها كرد . ابو ركوه لشكر خود را جمع كرد در برقه ، و گفت ثلث غنايم مرا باشد و دو ثلث بنو قرّه و زناته را بر اين سوگند خوردند و برقه را بگرفتند و اسلحهء بسيار بستدند و از آنجا به جانب مصر روان شد . چون به حدود اسكندريه رسيد الحاكم باللّه آگاه شد به غايت خشمگين شد ، و هزار مرد به دفع ايشان نامزد كرد . مقدّم ايشان فاتك به ذات الحمام بر يكديگر زدند . سپاه حاكم منهزم شد ، و اهالى مصر به ابو ركوه ميلان نمودند .
حاكم مستشعر شد . با مقرّبان استشارت نمود . از شام مدد خواست و فضل بن عبد اللّه مصرى را كه مردى جلد و چالاك بود با شانزده هزار مرد به دفع اعدا فرستاد ، و على و محمود اولاد مفرّح بن الجراح ، و نامه [ به ] بنو قرّه نوشت و ايشان را از طاعت ابو ركوه منع كرد و گفت چگونه كسى بوركوه را بر
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: محمد روشن
ص٥٢