بكوششهايى پردازند و دولت را از انديشه او بازدارند . اينهنگام لشكر ژاندارم كه باسپهان فرستاده ميشد بقم رسيد . ماشاء اللّه خان باز بترس افتاده با دولت بگفتگو پرداخته باز ايمنى خواسته نويد آمدن بتهران را داد و خواستش آن بود كه سپاه ژاندارم به او نپرداخته يكسر باسپهان شتابد . و پس از رفتن آنان باز ميدان براى اين گشاده گردد .
وثوق الدوله خواست او را دريافته بژاندارم كه بكاشان رسيده بودند دستور فرستاد كه در آنجا بايستند و بماشاء اللّه فشار آورند كه روانه تهران گردد ، و چون تا اين - هنگام رضا جوزانى و ديگران برافتاده و دسته ديگر ژاندارم از دنبال رمضان باصرى تا جندگ و بيابانگ پيش آمده بودند ماشاء اللّه از هر سو راه را به روى خود بسته يافت و با يكدسته سواران برگزيده از كاشان بيرون آمد . ليكن چون بقم رسيد در آنجا ايستاده باز بتهران تلگرافهايى فرستاد و باز كسانى را فرستاد از دولت « ايمنىنامه » نوينى طلبيد . وثوق الدوله بفرستاده او پاسخ داده گفت : مىبايد بيدرنگ بتهران بيايد و سواره نيز همراه نياورد .
پس از دو روز ماشاء اللّه خان بتهران آمد . سوارگانرا در عبد العظيم گزارده و خود به شهر درآمد و به نزد وثوق الدوله رفته فرمانبردارى نمود .
بدينسان دولت به نيرو ميفزود . مردم بوثوق الدوله ميگراييدند و از شماره دشمنانش بسيار مىكاست ، چيزى كه هست در گوشه و كنار گفتگوى پيمانى ميرفت كه گفته ميشد با نمايندگان انگليس بسته مىشود و كسانى درباره آن بدگمانى مىنمودند .
در اينميان شهرها به برگزيدن نمايندگان ميكوشيدند كه با نمايندگان بر - گزيده شده از تهران مجلس را برپا گردانند . از آنسوى يك چيز تازهاى در ايران روان گردانيدن قانون « سجل احوال » ميبود . دولت مردم را ناگزير ميساخت كه هر خاندانى نامى براى خود برگزيند ، در ايران چنين چيزى نميبود . در اينجا هر كسى با نام نخست خود خوانده شدى و براى شناخته بودن از ميان ديگر همنامان نام پدرش يا زادگاهش نيز آورده شدى . مثلا : « احمد پسر حسن » يا « رستم كرمانشاهى » كسانى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 818
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨١٨