تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ نو ( شامل حوادث دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
علاج‌بخشى دادند و عزم ملوكانه فرمودند كه در استقبال و استيلاى ايشان توجه فرمايند و فرامين مطاعه به اميرزادگان و امراء و خوانين آذربايجان ارسال فرموده تسلى از اين حزن و غم را به سلامتى وجود مبارك خود و به وجود مسعود پادشاه مرحوم دادند و در فرامين قيد فرمودند كه جميع اختياراتى را كه در دولت خود به نايب السلطنه داده بوديم به فرزند دلبند او محمد ميرزا مرحمت فرموديم و به خراسان نيز همين نوع فرامين التفات آئين ارسال شد و مقرر داشتند كه در اوايل بهار پادشاه مرحوم به دارالخلافه آمده خاقان مغفور از ديدن ديدار شريف ايشان آسايش‌پذير شده غم‌هاى رسيده را به ملاقات ايشان از خاطر محو فرمايند و از طرف ديگر شاهزاده حسنعلى ميرزا فرمانفرماى فارس كه خود را اكبر اولاد خاقان مغفور مىدانست به تمناى منصب وليعهدى افتاده به دستيارى امناى دولت خاقانى مشغول گفتگو شده شفاعت حسنعلى ميرزا را كه تا آن زمان محبوس نظر بود نمود . خاقان مغفور حسنعلى ميرزا را به او بخشيده روانهء شيرازش ساختند و فرمانفرما نيز او را به ايالت كرمان روانه نموده به كرمان رفته استقلال يافت و ايلخانى را كه سال سابق به هواخواهى نايب السلطنه به كرمان رفته بود گرفته از حليهء بصر عارى ساخت و از طرف ديگر سركار ظل السلطان به اين ادعا كه برادر اعيانى نايب السلطنه مىباشم و وليعهدى دولت عليه به سبب اين‌كه نايب السلطنه را اولادى كامل السن نمىباشد و هرچه هستند به جاى اولاد منند و سرپرستى ايشان بر من لازم است به گفتگو درآمده خود را مستحق اين منصب پنداشت و به خيال اين افتاد كه به اسم سرپرستى اولاد نايب السلطنه روانهء آذربايجان شده آذربايجان را كه مايهء اقتدار و شوكت نايب السلطنهء مرحوم بود متصرف شده امر پادشاه مرحوم را مختل نمايد و مقدمهء ميرزا على اكبر نام معتمد خود را با تسلى نامه‌ها به آذربايجان پيش اولاد نايب السلطنه فرستاد . بعد از وصول‌نامه و پيغام و اطلاع بر مكنون خاطر ايشان از اين دعاگوى دولت شاهى اذن آمدن به خوى و اروميه نيافته و از اميرزادگان تبريز و محمد خان امير نظام جواب گلوگير گرفته بىنيل مرام روانهء دارالخلافهء تهران شد و خاقان مغفور اين نوع تمنيات را كه از پسران خود به واسطه يا بىواسطه مىشنيدند سخنان حكمت‌آميز در جواب ايشان