و له
از بخت به گوش بنده آواز آمد : * برخيز ، كه وقت نعمت و ناز آمد
امروز چو بازيافت خاك در شاه * پيشانى من به آب خود باز آمد
و در آن وقت كه سلطان ابراهيم قرة عين پادشاهى قلج ارسلان خان را ، ولىعهد خود كرد ، و بر تخت ملك سمرقند نشاند ، بدين رباعى او را تهنيت فرمود :
رباعى
خاقان چو بفال دولت و بخت نشست * غم بر دل دشمنان دين سخت نشست
خاك قدمش ديو و پرى سرمه كند * چون مردم چشم ملك بر تخت نشست
و چون سلطان ابراهيم بجوار رحمت آفريدگار رحيم انتقال فرمود ، اين رباعيات در مرثيهء او بفرمود :
بيت
تا مردم ديده صفه و ايوان ديد * از دست بشد چو تخت بىسلطان ديد
خورشيد ملوك و سايهء يزدان بود * بىسايه و خورشيد ، جهان نتوان ديد
و له ، رباعى
بىدربان شد در حصارت اى شاه * بىتيغ رود سلاحدارت اى شاه
شادى ندهد بار ، دلى را بدرت * زان روز كه برشكست بارت اى شاه
و له ، رباعى
بر منظر اعلات ، شها ! مجلس باد * بىتو دل من ز خوشدلى مفلس باد
اى مونس چشم بنده خاك در تو * در خاك ، ترا رحمت حق مونس باد
در مدح قلج ارسلان خاقان ميگويد :
رباعى
اى ملك تو شرع را كمان سختى * مرتير ترا نشانه هر بدبختى
پيش از تو كه ديد تاج بر خورشيدى * يا جمع شده همه جهان بر تختى