و له ، رباعى
تركى كه بكشتن من آورد برات * در چشمهء نوش دارد او آب حيات
باران سرشك من چو بسيار آمد * بر لعل لب چون شكرش رست نبات
و له ، رباعى
با دل گفتم : عتيب او كى برسد ؟ * در بردن دل ، فريب او كى برسد ؟
دل گفت : هر آنچه از تو خواهد تو بده * تا خط نارد حسيب او كى برسد ؟
و له ، رباعى
جورى كه برين دلشده پيوست رود * ز آن طرهء جعد و نرگس مست رود
از پاى رود آدمى و ، بندهء تو * روزى كه ترا نبيند ، از دست رود
و له ، رباعى
هرگز باشد ز روى بازآمدنت * رنگى بينم ز بوى بازآمدنت
سر در خس غم ، همچو تذ روم ، ليكن * پيوسته در آرزوى بازآمدنت
و له ، رباعى
از مشك بگلبرگ تو بر زنجيرست « 1 » * پيش رخ تو چراغ گردون خيرهست
تو چون قلمى و من چو كاغذ ، كه چنين * از رفتن تو جهان به من بر تيرهست
و له ، رباعى
اى باد سحرگه ! شدهيى عنبربار * دانم كه همى روى بكوى دلدار
در طرهء او دليست ما را ، زنهار * كآن سوخته را ز ما بپرسى بسيار
و له ، رباعى
آخر صنما ! صبح درين كار چه ديد ؟ * كو جامهء خويش و پردهء ما بدريد
چون گوش فلك شكر وصال تو شنيد * از چشمهء خورشيد مرا چشم رسيد
هامش
( 1 ) - لباب چاپ تهران : از مشك بگلبرگ تو بس زنجيره است » و غلط است .