الدين سنبل را حاتم خان خطاب كرد - و كمال الدين صوفي وكيلدر و ملك فخر الدين جونا پسر غازي ملك آخور بگ قطبي آخور بگ گشت - آنگاه خواست تا جمله امرا و ملوك اطراف را در حضرت آرد - بعضى ميآمدند و بعضى سركشى ميكردند - روزى ملك فخر الدين آخور بگ را گفت كه چند از سر اسپ « 1 » تازي برق كند - ملك فخر الدين كه همه وقت در اختلال خاندان سلطان علاؤ الدين تاسف ميكرد بهانه يافت - بر غازي ملك « 2 » بخفيه مكتوبى نبشت - كه زينهار اين « 3 » كافر نعمت را استوار ندارى و اتفاق آمدن « 4 » نكنى - بلكه اگر خواست خداى تعالى « 5 » باشد اين فرزند نيز « 6 » به خدمت ميرسد - بعد از چند روز فرصت يافت هم بران اسپان سوار شده جانب ديبالپور راند - پسر ملك بهرام آينه « 7 » را نيز برابر خود برد *
* بيت *
نشسته بران تازيانِ براق * همى راند يكرو بيك اتفاق
ناصر الدين را از رفتن ملك فخر الدين خبر شد - يك فوج سوار متعاقب او فرستاد - ايشان « 8 » سه شبان روز دنبال كردند نتوانستند رسيد - ملك فخر الدين با پسر ملك بهرام هرچه تعجيلتر بر غازي ملك رفت - و مزاج فساد و اهانت اسلام به تمام « 9 » بازگفت - ملك غازي ملك همان زمان مكتوبات « 10 » بجانب بعضى امرا و ملوك علائي چنان كه ملك بهرام آينه و ملك مغلطي امير ملتان - و ملك عين الملك شهاب ملتاني و محمد شاه پسر امير سيوستان « 11 » و ملك بك لكهي بنده علائي امير
هامش
( 1 )M .گفت تا چند سر اسپ
( 2 )M .ملك غازي
( 3 )M .نبشت كه سخن اين كافر نعمت را
( 4 )M .اتفاق به اين بد عهد نكني
( 5 )M . omitsتعالى
( 6 )M . omitsنيز
( 7 )M .بهرام امير را
( 8 )M . omitsايشان
( 9 )M . omitsبه تمام
( 10 )B .مكتوب
( 11 )B .سوستان