فرمود - چون قتلغ خان آنجا رسيد « 1 » علي شه با جمعيت خويش پيش آمده بجنگ پيوست - آخر منهزم شده درون حصار در « 2 » آمده - قتلغ خان حصار را « 3 » محصّر كرد - بعد چند روز علي شه با برادران زنده اسير و دستگير شد - قتلغ خان ايشان را بر سلطان در سرگداورى « 4 » فرستاد - سلطان همه را در غزنين جلا « 5 » كرد - ايشان را از آنجا بازآرانيد و پيش داخول بسياست پيوستند - در سنه سبع و اربعين و سبعمائه سلطان « 6 » طرف هندوستان لشكر كشيد - چون در سرگداورى رسيد عين الملك در حضرت پيوست - مال و اسباب و نفايس ديگر بوجه خدمتي بسيار آورد - سلطان را اتفاق آن شد كه او را با خيل و تبع و برادران در دولتآباد فرستد « 7 » - قتلغ خان را در حضرت طلبيد - اين سخن « 8 » نوعى در سمع عين الملك رسيد - گمان برد كه مگر بدين بهانه ما را از هندوستان بيرون آورده تلف خواهد كرد - ازين جهت خوف در خاطر او جاى گرفت - از سرگداوري « 9 » شباشب گريخت - و گذارا لب آب گنگ شده در اوده رفت - و پيش از آنكه او متخلّف « 10 » شود سلطان بيشتر پيلان و اسپان و سلاحداران و طوايف ديگر براى فراخي علف هم باعتماد عين الملك گذارا لب آب گنگ فرستاده بود - چيزى پايگاه داشته - و آن ازان بود كه ملك فيروز ملك نايب باربك عرضه داشت كرد كه جمله اسپان پايگاه كذارا مىروند - به جهت شكار البته حاجت خواهد بود - جمله فرستادن مصلحت نيست - آنگاه چيزى اسپان در پايگاه داشته بودند - شهر اللّه برادر عين
هامش
( 1 )M .آنجا برسيد
( 2 )M .حصار آمده
( 3 )M .حصار محصر
( 4 )M .سرك داوري
( 5 )M .جدا كرد
( 6 )M . omitsسلطان
( 7 )M .فرستاد
( 8 )M .اين نوعى بسمع
( 9 )M .از سرك دواري شباشب
( 10 )M .مختلف شود