بود آن درياى ژرف بىكران * موجخيز و موج او قطرهفشان
قطرهء او همچو باران بهار * بود كشت اهل دل را آبيار
از فسونسازى ساحر خامهام * گرم بود اندر جهان هنگامهام
باز بود از شوق دل روز و شبم * در سرود نامهء نامى لبم
از مددكارى طبع سحرسنج * چونكه پر شد از در و گوهر سه گنج
بهر چارم گنج بزمى ساختم * خانه از نامحرمان پرداختم
حيرتم بر دل بيفزود اضطراب * تا چه آئين را درآرم در حساب
طبع را از نو درآموزم چه فن * از كدام افسانه پردازم سخن
ناگهان آمد ندائى از سروش * وز سروشم اين ندا آمد به گوش
كاى خوش الحان بلبل بستان عشق * وى ز الحان تو خوشدستان عشق
باز اندر عشق دستان ساز كن * در حديث عاشقان لب باز كن
باز نام عاشقان را تازه ساز * ساز ايشان را بلند آوازه ساز
قصهء شيرين و خسرو شد كهن * بازگو از وامق و عذرا سخن
تاكنون اين داستانرا كس نگفت * مثقب خامهدرى ز ايشان نسفت
اين حديث آمد ز غيبم چون به گوش * در اجابت از دلم آمد خروش
خاطرم انگشت بر ديده نهاد * طبعم آئين سخن را ساز داد
ديگرم درياى طبع آمد به جوش * در حديث عشق بگرفتم خروش
ازينجا پيداست كه وامق و عذرا منظومهء چهارم خمسهء اوست و پس از انجام دادن خسرو و شيرين كه منظومهء سوم بوده است به اين مثنوى كه آن هم جزو نامهء نامى اوست آغاز كرده . اما اينكه گويد تاكنون اين داستان را كس نگفت ظاهرا مقصود او اينست كه تاكنون