تمام مملكت او آسوده بودند - در مقامات فرحت جولانگري مينمودند روزي از روزها آن پادشاه مستثنى در شكارگاه رفته بود - اتفاقا دنبال شكاري مركب دوانيده تير بران شكاري رسانيد - از فوج و لشكر خود جدا افتاد - تنها متحير ايستاد - پاي در راه نهاد - همدرين ميان بتقدير سبحان در موضعي رسيد - چنانچه متصل آن موضع يك باغي بىانباغي ديد - پادشاه بر كرانهء آن باغ زير درختان سايهدار زمانى آراميد - ناگاه بحكمت إله عورتى زالى خراشيده حالي نقصان جمالي از كمالي از درون باغ بيرون آمد - آن پادشاه پرسيد اي عورت اين باغ كيست - و درين باغ ميوه از جنس چيست - زال چون رستم زال زبان بدين مقال كشاد - و گفت كه اين باغ با اين تمام راغ از آن من است - آن پادشاه را گرسنگي گرفته بود بران عورت فرمود كه اي عورت چيزي موجود « 2 » داري - اگر داري زود بياري - آن عورت گفت كه از جنس طعام چيزي موجود نيست - اگر بگوئي چند خوشهء انگور بر سبيل مشهور از درون باغ بيارم - پادشاه اجازت داد - زال رخ بسوي باغ نهاد - و آن عورت نميداند كه اين پادشاه اين مملكت است - معهذا عورت درون باغ رفت و چند خوشهء انگور شكست - پيش پادشاه داشت - چون آن پادشاه انگور تناول كرد بغايت شيرين بود - آن پادشاه را بغايت « 3 » خوشآمد - اين كلام برآورد - و رخ بران عورت آورد كه محصول اين باغ چند است - عورت گفت چند تنكهء معدود
هامش
( 2 ن ) موجود داري زود بياري *
( 3 ن ) نهايت *