رسيده بود - چون حضرت فيروز شاه سر دران خانقاه معظم و مكرم كرده خدمت شيخ نور الدين قدس الله سره العزيز خواستند تا از سر سجاده برخيزند - و چند قدم استقبال كنند - سلطان فيروز شاه خدمت شيخ نور الدين را سوگند داد تا از سر سجاده فرود نيايند چون بعد از ملاقات و مصافحهء بابركات هردو « 2 » پادشاه برگزيدهء درگاه إله يك جا نشستند خدمت خواجه بر آئين مشائخ وعظ و نصيحت گفتند - بعد « 3 » گفت و شنود معهود سلطان فيروز شاه مقبول حضرت ودود كلام چون خسروان عظام آغاز كرده - و فرموده من بنده شهر حصار فيروزه براي منافع اسلام و آسايش كافهء « 4 » انام آبادان گردانيدهام « 5 » - اگر خدمت شيخ بمرحمت و شفقت در شهر حصار فيروزه ساكن شوند و شهر هانسي هم نزديك است از ده « 6 » كروهي بيش نيست براي خدمت شيخ خانقاهي بنا كرده شود - و خرچ خانقاه براي صادر و وارد معين « 7 » كرده آيد - و چون قدم خدمت شيخ در حصار فيروزه درآيد اميد از كرم الله تعالى آنست كه از بركت قدم خدمت شيخ آن مقام از نكبات گردش ايام « 8 » سلامت ماند - و آبادان و معمور گردد - خدمت شيخ بازنمود كه ماندن دعاگو در شهر حصار فيروزه به حكم فرمان و يا به اختيار دعاگوست - درين محل سلطان فيروز فرمود - مبادا كه من بر شما حكم كنم - اگر خدمت شيخ را
هامش
( 2 ن ) هر دو برگزيدهء درگاه الله *
( 3 ن ) بعد از الخ *
( 4 ن ) راه گذران *
( 5 ن ) كردهام *
( 6 ن ) از ده كروه *
( 7 ن ) مقرر گردد *
( 8 ن ) اعوام *