كس « 2 » را چه خبر كه يكزمانش * سود آردش بيش از زيانش معهذا آنچه در عقل ريزهء ما گذشت بازنموده شد ديگر آنچه در ضمير منير بگذرد - حضرت فيروز شاه چون ديد كه ايشان هر همه بهندسهء فراست و زمزمهء « 3 » كياست براي تلف كردن خواجهء جهان بيك زبان متفق شدهاند سلطان فيروز از غايت فكر و نهايت انديشه سپيدگونه شد - و چند روز همدران « 4 » اندوه بود - درون درياي دل خويش از تاثير تامل بيش ابواب تفكر ميكشود - بعد از فكر بسيار و تامل « 5 » بيشمار حضرت جهاندار ملك عماد الملك را در محل خلوت طلبيد اسرار نهاني بپنهاني به گوش او رسانيد - فرمان فرمود برو و بر مقربان درگاه و دولتخواهان بارگاه بگو كه اختيار كار خواجهء جهان بدست شما دادم - هرچه ايشان را مصلحت افتد آن چيز بر خواجهء جهان كنند از سر خواجهء جهان بازآمدم - و از سر شما باز آمدن نتوانم - و بر خواجهء جهان دم بدم فرمان سلطان از آثار مرحمت و اسرار شفقت ميرسيد - چون حضرت فيروز شاه را با مقربان درگاه و هواخواهان بارگاه اينچنين گفتار افتاد حضرت فيروز شاه اختيار بدست ايشان داد *
* بيت *
مردم ز هوا اگر رود پيش * * يابد ز قضا نصيبهء خويش
المقصود جمله مقربان از دل و جان متفق شدند - و از زبان سلطان
هامش
( 2 ن ) كس را چه خبر كه يك زمان است - سود آرد پيش يا زيان است *
( 3 ن ) زمرهء *
( 4 ن ) همدرين *
( 5 ن ) تا ملات *