كه به غير امام چارهء نيست - دهلي دوردست و اينچنين واقعه زاد كه سلطان محمد در نعمت جنت آسود - و طائفهء مغل حركت كرده دو به دو « 2 » ما در آمده آخر الامر بنكاه را خراب گردانيده - و طائفهء مغل بىانصاف بعد غارت كردن بنكاه براى طمع خام و لذت كام هم در نزديكيء آن مقام « 3 » مقام كرده بدين طمع تا شايد بود ديگر چيزى نيز توانيم « 4 » ربود - معهذا چون ملوك سلطان محمد در محل مشورت نشسته با يكديگر جوهر اسرار و گوهر گفتار سفتند - بعد گفتوشنود بسيار و انديشهء بيشمار هردو فرقه را هم فرقهء ملوك و هم فرقهء اهل سلوك را اين اتفاق افتاد تا سلطان فيروز را در پادشاهي نشانند و زمام جهانداري و مهار شهرياري بدست او سپارند - و سلطان فيروز شاه از بسياريء خوف إله « 5 » از امامت جهانداري عاري بود سلطان فيروز بازمينمود كه من نيت طواف خانهء كعبه زادها الله شرفا دارم - سبحان الله هم در ابتداى مقال قادر پر كمال امامت جهانداريء سلطان فيروز بر نسبت مشائخ به « 6 » خلق نمود - زيراچه در امامت طريقت شرطيست بعضى پيران بوقت رفتن ازينجهان بعضى مريدان را بجاى خود به تحكم « 7 » مينشانند - سجادهء خود به دو « 8 » ميسپارند - و آن مريد ازان بار گران گريزان - اينچنين خرقه را ميان مشائخ خرقهء تحكم گويند - و خرقهء تحكم ميان مشائخ قدرى
هامش
( 2 ن ) در صدد ما آمده *
( 3 ن ) آن مقام كرده *
( 4 ن ) توانند ربود *
( 5 ن ) خدا *
( 6 ن ) بر *
( 7 ن ) تحكيم *
( 8 ن ) بروي سپارند *