نمايد و چنانچه بتحرير پيوست آن خدمت صورت نبست سردارى تفنگچيان قلعه آخسقه به او مرجوع گشت در آن خدمت از عالم رحلت كرده بسيار جوان آدمى معقول شايسته بزرگى بود پسرانش بدستور در سلك غلامانند .
عليخان بيگ ناظر دواب
ولد الهى بيك ناظر دواب وى در زمان حيات اللّه ويرديخان ناظر سركار او بود و از وفور كاردانى ناظر دواب سركار خاصهء شريفه شد و بعد از فوت او خدمت مذكور بعليخان بيك مزبور پسرش مرجوع گشت داروغه محاسبات خراسان گشته بمشهد مقدس رفت در آنجا مصروع گشته بساط در نورديد و اليوم منصب مذكور بيادگار بيك برادر او مرجوع است .
مير محمد رضا وزير غلامان
ولد مير ابو المعالى نظرى است كه بدوام خدمت در عوض پدر وزير غلامان و تفنگچيان بود در اينسال در قزوين بيمار شده در هنگام آمدن مازندران از اشتداد كوفت نزول و ارتحال وديعت حيات بمتقاضى اجل سپرد مهم مذكور بحسن بيك ولد هاشم بيك اردستانى وزير عليقلى خان ديوان بيگى شاملو نامزد شد اما هنوز پاى بوس منصب چنانچه رسم معهود اين سلسله عليه است نكرده بود كه واقعهء هايله آن حضرت روى داد .
حكيم سخنور حكيم شفائى صفاهانى
وى از طبيب زادههاى دار السلطنهء اصفهان بود در آغاز تميز و عنفوان شباب به تحصيل علوم و اكتساب علوم متداوله پرداخته حاوى انواع كمالات گشت و در علم طب و قانون طبابت مهارت بسيار يافت لوند مشرب و شوخ طبع بود ذوق شعر و شاعرى بر طبيعتش غلبه كرده در آن شيوهء مرتبه بلند نامى يافت از شعراى [ 761 ] سخنور و سخنوران بلاغت گستر گشته شهرهء روزگار گرديد اشعار آبدارش از قصايد غزا و غزليات و مثنويات و مقطعات و رباعيات بسيار است و معانى دقايق رنگين و اداهاى شيرين نمكينش بيشمار از نزاكت طبع گزندگى شيوه و شعارش بود و از تنك حوصلگى اندك ناملايمى بر طبيعش گران مينمود و از ستم ظريفى و شوخى طبيعت همواره زبان بهجو ستيزه كاران ميگشاد اگر چه رسم هجا مذموم است اما او در اين طرز بديع معانى رنگين و ظرايف شيرين را بنازكترين روشى ادا نموده داد سخن پردازى ميداد در خدمت حضرت شاه گيتى ستان فردوس مكان قرب و منزلتى داشت و او از لوند مشربى ملازمت ركاب اشرف كمتر مينمود و از آن حضرت ملك الشعراء و ممتاز ايران لقب داشت گاهى مذمت او از هجا و بدگوئى مستعار خلق ميفرمودند و در اواخر ايام حيات از هجا توبه كرده قطعهء در معذرت آن در سلك نظم درآورده گذرانيد و قطعه اين است :
قطعه
سوگند ميخورم بخدائى كه عقل را * در كبرياى حضرت او نيست اشتباه
كز ناخن تلافى خاطر نخستهام * تا زخمها نخوردهام از خصم كينه خواه
از غير صد هزار خدنگ جگر شكاف * وز من بانتقام يكى خشمگين نگاه
پرواى انتقام اعادى نميكنم * بر روى هم نهند گر افزون ز صد گناه
اما چو رفت بىادبيها ز حد برون * تأديب خصم واجب شرعيست گاهگاه
تا كى قفا ز شيشه خورد سنگ دلشكن * تا كى بشعله طعن زبونى زند گياه
بايد نواخت فرق خران را بچوبدست * بيرون نهند چون قدم كجروى زراه