هر كس ز خصم كينه بنوع دگر كشد * مژگان بگريه لب بدعا خسرو از سپاه
دستش بانتقام دگر چون نميرسد * شاعر بتيغ تيز زبان ميبرد پناه
خود را بيك دو بيت تسلى كند كزان * روى عدو چو صفحهء ديوان شود سپاه
رسم هجا چو لازم ماهيت منست * چون كهربا كزو نتوان شست جذب كاه
اما پسند صاحب ايران نميشوم * تا با من است اين هنر اعتبار كاه
بار دگر نه از لب و بس از صميم قلب * تجديد توبه ميكنم اما بدست شاه
شاهى كه چرخ را چو نوازد بيك نگاه * گردون چون آفتاب باوج افكند كلاه
در اين سال در دار السلطنهء صفاهان مريض گشته اوراق ديوان حيات را بباد ممات داده بساط مطب درچيد در زمان حضرت شاه جنت مكان مولانا محتشم كاشى قطعهء در تاريخ وفات حكيم نور الدين كاشى گفته بود چون ابياتش مناسب وقت بود تاريخ را گذاشته چند بيتى از آن ثبت افتاد :
قطعه
دلا بنگر اين بيمحابا فلك را * كه شد تا چه غايت ببيداد مايل
اجل شد دلير اين چنين هم كه ريزد * بكام مسيح زمان زهر قاتل
حكيمى كه سد متين علاجش * ميان حيات و اجل بود حايل
مسيحا دمى كز دمش روح رفته * شدى باز در پيكر مرغ بسمل
اشعار آبدار و معانى بلند حكيم شفائى بسيار است و اين صحيفه تحمل آنها ندارد چون رتبهء شاعرى و مرتبه سخنورى او از قطعه معذرت هجا كه در فوق بتحرير پيوست معلوم بود به همان و اين دو سه بيت كه به اعتقاد راقم حروف بسيار عالى است اكتفا رفت :
شعر
ترا از شيرهء جان آفريدند * مرا از داغ حرمان آفريدند
سرم كز سجده دلگيرى نداند * ز خاك پاى جانان آفريدند
غم عالم پريشانم نميكرد * سر زلف پريشان آفريدند