بود كه در اين رباط خراب چندى برآسود « 1 » و اكنون به ديار عدم مىپيوندد .
مثنوى « 2 »
راحت از ملكتِ وجود برفت * يارِ ناسير ديده زود برفت
دير ننشست نازنين مهمان * كس ندانست قدرِ اين مهمان
آوخ از شاه مصر محبوبى * آوخ از حُسن خُلقِ يعقوبى
از آن تاريخ ، بدر دولت رو در انتقاص نهاد و از وقت استواى كمال عظمت آفتاب حشمت ميل به زوال كرد . هفتهء ديگر كه موكب برومند از اين منزل مايل صوب سهند « 3 » شد ، در يورت اروانه كوه مرض بلا در مزاج عالم سارى شد و جوهر ذات « 4 » حضرت اعلى را عرض مرضى طارى « 5 » گشت . آفتاب عالمتاب در سحاب جامه خواب فرمود و سرو بستان جهانبانى چون گل در لحاف غنچه برآسود . چهرهء ارغوانى چون شنبليد مزعفر گشت و بياض ديدهء نرگسين از يرقان چون عين نرگس اصفر شد . اطبّاى حاذق ، به علاجهاى موافق تدبيرات لايق كردند تا از مصطبهء
وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ
[ 26 / 80 ] ترياق شفا رسيد و روح قدسى بر ذات اقدس فاتحهء صحّت دميد . مزاج عالم باز اعتدال پذيرفت و طبيعت جهان استقامت بكمال يافت .
هر چند از تحقّق صحّت توهّم انحراف دولتى كه در خواطر بود ، فى الجمله بر طرف شد ( 197 - ر ) و اصابة عين كمال كه ارباب بصيرت « 6 » در آن اوقات به عين اليقين مشاهده مىكردند به وصول اين اندك مايه مكروه محمول گشت و امّا « 7 » خدشهء دغدغهء حصول كلّيات نوايب و معظمات حوادث ، مشارع خواطر را مىشورانيد . بنابر آنكه در اكثر بلاد محروسه سيّما ممالك عراق و فارس « 8 » ، خاطر « 9 » غنى و درويش و بيگانه و خويش را تنفيرى « 10 » روى داده بود و در قوانين [ عدالت و ] جهان پرورى [ چنانچه ] شيمهء
هامش
( 1 ) .P: آسوده .
( 2 ) .P: جاى « مثنوى » را بياض گذارده است .
( 3 ) .PF: هند .
( 4 ) .F: ذات + ذات .
( 5 ) .KF: طارم .
( 6 ) .F: از باب بصبوب ؛P: از باب بصارت .
( 7 ) .P: فامّا .
( 8 ) .P: فارس + عدالت .
( 9 ) .P: خواطر .
( 10 ) .P: تنفيرى + پر .