يكى همچو صراحى [ به سرخوشى ] گردنكشى كند ، دست عتاب قلع « 1 » در گلويش خواهد گداخت . هر كه به تراش ريش دستى پيش كند ، استرهوار سر در ميان دو شاخه بيند « 2 » و همچو شاخ با دست بريده بر خاك مذلّت نشيند .
سياست اين حكم جهان مطاع ، در عالم چنان كارگر شد كه شيشهء « 3 » سپهر را ، از خارهء « 4 » قهر بيم شكست رسيد و جام خورشيد از اين انديشه بر خويش لرزيد « 5 » . ماه ، تنبگ شكسته « 6 » و زهره ، دفّ گسسته . صبح از بيم دامن آلودگى « 7 » اشك به خون آميخته و شام از خم فلك ، شراب ارغوانى شفق بر خاك ريخته . چرخ ، استرهء هلال را از دست داده « 8 » و كوه از خطر سنگ فسان از كمر گشاده .
رباعيه « 9 »
گر چرخ كشد پيالهء سيّاره * از بيم تو گردد به جهان آواره
در بزمِ چمن لاله اگر جام كشد * آرند بران درش گريبان پاره
چنگ خميده اشك حسرت بر تارها پاشيده ، گويى جهت نوآموزان بزم صلاح تسبيح دست آويز خواهد آورد و عود از زخمهء محتسبان چندان نوازش ديده كه از اجزاى خود براى خاشعان مصلّاى راز ، عود سواك تحفه خواهد برد . كمانچه را بيم اين آوازه ، آواز « 10 » برده « 11 » و طنبور از مقام خويش آهنگ حجاز كرده .
ابيات « 12 » ( 165 - پ )
سحابِ فضل تو آسودگانِ عصيان را « 13 » * به آبِ توبه فرو شست تن ز گردِ شُرور
به يك توجّه مردانه آنچنان بركَند * دلت ز باغِ جهان بيخِ شاخِ فسق و فجور
كه در زمان تو آهنگ [ مىكند ] به حجاز * ز كوى ميكده بر بسته ساز ره طنبور
هامش
( 1 ) .P: قلعى .
( 2 ) .P: ببيند ، هم خوانده مىشود .
( 3 ) .P: تيشهء .
( 4 ) .P: خان .
( 5 ) .P: بلرزيد .
( 6 ) .P: به تنگ شكسته .
( 7 ) .P: آلودهگى .
( 8 ) .P: عبارت « اشك . . . داده » را ندارد .
( 9 ) .P: شعر .
( 10 ) .F: اوازه .
( 11 ) .K: آواز بريده .
( 12 ) .P: شعر .
( 13 ) .F: سحاب فضل ترا سود كان عصيان را .