افشان از خدا خواستى و صبح ، طلوع لامعهء دولتش از مشرق بقا به آه سحرى طلب نمودى و زمانه در آرزوى زوال اعداى دولت و امتداد سايهء معدلتش اين ترانه سرودى :
[ مثنوى ]
خيز و چو خورشيد بر آفاق تاب * سايه نشين چند بود آفتاب
سوى عجم ران ، منشين در عرب * زردهء روز « 1 » اينك و شبديز شب
چون طلوع آفتاب جهانتاب اقبالش از مشرق سعادت متقارت گشته بود ، پرتو آن در مراياى خواطر اركان دولت ابد پيوند سرايت نمود و بادهء سرّى كه تا غايت در خم ضماير به مهر خفا « 2 » مختوم بود ، خواصّ امرا همچو قدح فرح در اثناى بزم ، استقداح « 3 » آرا ، به تعاطى و تناول آن اقدام نمودند . در يورت يالگوزاغاچ « 4 » طايفهاى از مخصوصان اركان دولت در مشاهده به مجاهده اين حديث را بر السنه مرسل داشتند و در تضاعيف مشاوره نمودند كه مسند گردون مثال خلافت را بىوجود خورشيد اقبال عاطل چند توان ديد و بستان جهان را از توارى ربيع سعادت باطل [ تا ] كى توان انديشيد ؟ باز بلند پرواز را كه تخت اوج سماك محلّ فتح ( 72 - پ ) جناح نجاح سزا باشد ، در چنين ويرانهها استقرار نه لايق است و شير شرزه را كه پلنگ گردون به باقى فريسهء او تعيّش نمايد ، به فضالهء سور ديگران سور و سرور نمودن درخور نباشد .
شعر « 5 »
فكيف « 6 » يطعم سؤر [ الغبر « 7 » ] من [ طعمت ] « 8 » * باقي فريستة [ آساد ] « 9 » هيجاء
در اعداد اسباب مقاتله حسب الامكان معاضدت « 10 » و اتّفاق مىبايد نمود [ تا ] « 11 » تخت موروث خلافت در قبضهء بندگان [ درگاه ] عالم پناه درآيد . بعد از اتّفاق بدين كلمهء فايقه ،
هامش
( 1 ) .F: شب
( 2 ) .F: جفا
( 3 ) .F: استعداح ؛K: استداعا
( 4 ) . بالگوزاغاچ / يلغوزاغاچ .
( 5 ) .P: بيت
( 6 ) .P: كيف
( 7 ) .PF: الغير
( 8 ) .PF: طمعت
( 9 ) .PF: آساء
( 10 ) .F: مقاصدت
( 11 ) .PF: ندارد از نسخهءKافزوده شد