تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
اشعار را ترجمه كرده شده :
ز داور « 1 » به مرگش اشارت رسيد * به ملك تن آسيب غارت رسيد
نه جوشن كه از تيغ بودى پناه * نه نيزه كه از وى شكستى سپاه
گه تركتاز سوار اجل * به كار آمد از بهر دفع خلل
كجا رفت تيغ نَبَردى او ؟ * كجا رفت بازوى مَردى او ؟
كجا شد سوارى كه چون ميل داشت * هزاران چو گودرز « 2 » در خيل داشت
به نيرو فروتر ز رستم نبود * ز اسفنديار جوان كم نبود
سراسر درست است اندام او * تهى گشته از صاف مى ، جام او
بر اعضاى او هيچ آسيب نه * سكون ورا هيچ تقريب نه ( 52 - پ )
قضا را چه حاجت به خيل و حَشَم * جهان را مسخّر كند بىعَلَم
اجل جملهء خلق را سر به سر * خبر داده از مرگ و ما بىخبر
القصّه ، حضرت خاقانى وداع ايّام زندگانى كرده به دار الخلد استقرار يافت - رحمه اللّه رحمة واسعة - . [ سلطان ] از تجهيز پدر عزيز نپرداخته ، تيغ خونريز جهت دفع اعداى دولت خويش آخته بود . در زمانى كه وفات حضرت خاقانى محقّق گشت ، جمعى از خواص خدم فرستادهء حضرت شاهزادهء نوجوان ، غياث السّلطنة و الدّين ، مقصود بيك « 3 » - تغمّده اللّه برحمته - را كه سالها بند آن بىباك كشيده بود ، پياله‌ها « 4 » از زهر هلاك چشانيدند . گردنش كه مدّتها طوق بلا ديده بود به زه كمان مبتلا شد . جيد « 5 » مجيدش كه در لطافت نمونهء خورشيد بود ، از و بال برج عقرب زنجير بيرون نيامده ، در بوار تار قوس « 6 » اسير و زبون شد . بعد از قرنى رياضت آن نازنين بدان كشيد كه رقبه‌اش در گوشهء زاويهء عنا به چله گيرى رهين ساختند . آن كه بايستى با كمان ابرويان هم آغوش [ بودى ] ، زه كمان دستش در گردن آورد و آن كه شايسته بود كه تار در گلوى تير اندازد ، كمان چرخش زه در
هامش
( 1 ) .K: دادور ( 2 ) .F: گودر ( 3 ) .KP: بك ( 4 ) . پيالها / پياله‌ها ( 5 ) .P: حميد ( 6 ) .P: تاز