اگر خارى چو نشتر كى توانى خواندنش نشتر * وگر خاكى چو انسان كى توانى گفت انسانش
پس و پيش جهان را نيستم آگه همى دانم * كه در اين آفرينش آفريدهء نيست همسانش « 1 »
پى عزم جهان كردى و نظم جيش پيغامى * سروش از عالم غيبى به گوش آورد آسانش
گرفت آن نيزهء خطّى ، جهاند آن توسن ختلى * از آن رمح و از آن توسن به غم توران و ختلانش
علم از ملك خاور زى جنوب آورد و از مردى * به آمد پشت خِنگ از خوابگه اندر شبستانش
به زحمت داد تن تا راحت آرد بهره ايران را * كه بادا برخى جان ، جان ايرانى و ايرانش
بود ننگى بزرگ او را به تخت آسودگى زيرا * كه از خردى به آسايش نبودى ميل چندانش
ز عيش بزم بِه آمد به جيش آرايش رزمش * ز شوق رزم نرم آمد به پا خار مغيلانش
تزلزل در ملوك ترك از يك عزم سردارش * تطاول در بلوك هند از يك كام يكرانش
رسيد از قندهار و كابل و پيشاور كشمر * به لشكرگه اميران و رسولان فراوانش
دگر از اندخود و بادغيس و فارياب از جان * بسى گردن فراز آمد به باب فتح دربانش
هامش
( 1 ) . مجلس : « همشانش »