وجود يك هزار شاهزادهء عظيم الشأن در يد تصرف درآورد و خارستان روزگار را از آبيارى ابرهمّت سرشار رشك گلستان ارم كرد . اميد كه جاودانى به دولت و كامرانى بر اريكهء سلطنت و شادمانى برقرار ذات كامل الصفاتش به جهت آرايش جهان پايدار باد .
اين قصيده از طبع مؤلف بعد از فتح غوريان در مدح شاهنشاهى تراويد و يادگار را ثبت گرديد .
لمؤلفه :
طريقت ملك جاويد و محمد شاه سلطانش * چه سلطان عرصهء ملك حقيقت زير فرمانش
شريعت با طريقت جمع شد در بىقرين ذاتى * كه در ملك حقيقت نيز مىخوانند سلطانش
چو از علم اليقين پى برد در عين اليقين آسان * هم از عين اليقين حق اليقين گرديد آسانش
كلامش باشد آن رمزى كه دانايى است تفسيرش * وجودش باشد آن ركنى كه بينايى است بنيانش
چو در ملك غنا در ملك فقرش نيز سلطانى * كدامين فقر آن « كالفقر فخرى » مهر عنوانش
كمال انزوا را با جلال سلطنت مايل * و ليكن گوشهگيرى باشد اندر صدر ايوانش
حقيقت خواهى ار دانى محمد را بود ثانى * همين برهان بود كافى كه باشد تيغ برهانش
قضا رمزى ز نيرويش قدر زورى ز بازويش * ازل روزى ز ايّامش ، ابد دورى ز دورانش
ببين تاج كيومرثى به فرق از فرّ دادارش * بجو فرّ فريدونى ز چهر از مهر يزدانش