مؤلّف نيز قطعه ناقابلى درين باب آراست .
لمؤلّفه :
امير مؤيّد حسن خان كه داشت * به ملك طبس خيمه و بارگاه
زايل عرب ، افتخار عجم * زهى مير با رتبه و قدر و جاه
جليل خوانين شد از فضل حق * وكيل خراسان بد از لطف شاه
ثمر بردى از هرچه اسمش ثواب * حذر كردى از هرچه نامش گناه
ز فرط صداقت در ايّام بود * سفيدش رخ و روى خصمان سياه
شجاعت چنانش كه در روز رزم * زدى يك تنه خويش بر يك سپاه
دعاىگوى سلطان بد و وز دعا * نگهدار آن بخت و تخت و كلاه
به مرگ مفاجات شد از جهان * دو صد حيف از آن مير با دستگاه
شه از مرگ او بيش افسوس خورد * كه شه را بدى بنده بىاشتباه
چو از مرگ او شد خبر خاورى * ازين غصّه گرديد حالش تباه
به تاريخ بنوشت بىقلب شاد * وكيل خراسان بمرد آهآه
ذكر ظهور « 1 » صوفيه نعمت اللهى در ولايت گيلان و عزيمت موكب اعلى به قريه لوشان و دفع ايشان و رسيدن اخبار آذربايجان و رجعت به طهران [ 312 ] و مراجعت حاجى ميرزا ابو الحسن خان از سفارت دولت انگريز به اين سامان
چون نوّاب محمّد رضا ميرزاى والى گيلان و على خان اصفهانى وزيرش و برخى از عملهجات ايشان را ميلى كامل به مذاق جماعت صوفيه نعمت اللهى و به قانون عموم آن سلسله با كمال اصرار در معاصى و مناهى بودند ، لهذا درين مدّت قليل كه در گيلان تسلّطى يافتند ، جماعت صوفيّه كه در هر ولايت بودند به اميّد منفعت به صوب گيلان شتافتند . كار معاصى در آن ولايت به جايى رسيد كه پيشواى انام « 2 » پاى از محراب و منبر كشيد .
هامش
( 1 ) . ملى : « حضور »
( 2 ) . مردم ، خلق .