تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
دار السّلام بغداد و فتنه‌جويى عبد الرحمن پاشاى بىبنياد در عراق عرب رخ داد ، چندين دفعه برحسب امر داراى معدلت نهاد نوّاب محمد على ميرزا با سپاهى توانا روى به سامان بغداد نهاد . امناى دولت عثمانى از فرط عاقبت‌انديشى از وخامت اين غوايل انديشه‌مند گشته به جهت دفع مواد فتنه و فساد يسنجىزاده « 1 » سيّد عبد الوهاب افندى را كه از جمله معتبرين آن دولت عليّه بود ، به همراهى شاكر افندى و حيرت افندى نام از جانب سلطان محمود خان خداوندگار روم به سفارت ايران نامزد و با تحف فراوان روانه دربار سپهر مسند نمودند . سفير مزبور با عزّتى موفور در عشر ثانى شهر ربيع الثانى وارد مستقر خلافت ابد دستور ، در دار الوزارهء جناب ميرزا محمد شفيع صدراعظم نزول نمود . پس از فراغ از خستگى در روزى به سعادت پيوسته به قانونى شايسته شرفياب پيشگاه مجره دستگاه [ شد ] و نامهء حضرت قيصرى را با هداياى نفيسه حاكى از مراتب صداقت گسترى از نظر آن آرايش ايوان اسكندرى گذرانيده [ 197 ] به طرزى خوش و روشى دلكش از جانب پادشاه ذىجاه روم پيغام‌گزار « 2 » گرديد . شاهنشاه دانا كه در شناسايى اشخاصش ، نظرى تواناست طرز مكالمات آن سفير بىنظير را كه ناشى از فرط مسالمت بود ، پسنديده و مورد انواع نوازشات گردانيد . بالجمله سلطان روم به ملاحظه جذب قلوب امينان اين دولت ابد ملزوم ، رقيمه « 3 » [ اى ] نيز مشحون كمال مودت دوستانه به جناب ميرزا محمّد شفيع صدراعظم مرقوم و برخى از تنسوقات « 4 » لايقه نيز به صيغه تكلّف مشخص و معلوم كرده مصحوب آن سفير آگاه و به يادبود آن وزير جلالت همراه فرستاد . از ظهور اين مواقف و اين نوع مصادقت ، مراسم دوستى و و داد فى ما بين دو دولت قومى بنياد ، روى در ازدياد نهاد . مطالب سفارت او اين‌كه ، چون پاشايان بابان همواره باعث مفسدت فى ما بين دولتين عليّتين ايران و روم [ هستند ] و خاصّه عبد الرحمن پاشا كه سرآمد جميع مفسده‌جويان آن مرزوبوم است ، لهذا اولياى دولت عليّه ايران از حمايت « 5 » او كناره جويند ، بلكه به سبب ازدياد موافقت بين الدولتين ، گاهى كه منشأ فسادى مىشود ، به راه تنبيه او پويند . و همچنين از اين‌كه سرحدّداران آن دولت را همواره در حدود آخسقه و قارص با جماعت روسيه حديث
هامش
( 1 ) . ملك : « ينبحىزاده . ( 2 ) . مجلس : « گذار » ( 3 ) . نوشته . ( 4 ) . تحف ناياب ، هرچيز نفيس ؛ مجلس : « متنوّقات » ( 5 ) . ملى : « جماعت »