در اين اثنا ملكزادهء محصنه كه شوهر و كسان او را ملك بيستون به ناواجب به تيغ سياست استيصال كرده بود و ملكه را در حباله درآورده و از اين جهت شقاوت ملك در دل عورت جا گرفته ، منتهز فرصت بود و فرجهء انتقام مىجست .
شمشير دولت اعلاى خانى كه در قضا و مضا ، بر مفارق اعدا يد بيضا داشت و در دست نامحرمى كارگر نبود ، قضا به حصول اين مدعا موافقت كرد و امضاى آن در دست حرم ملك بيستون مقدر گردانيد و ملكهء محصنه در محل خواب به جامه خواب فرصت يافت و به شمشير غدر دغدغهء ملك و ملك آخر كرد و عورت مستمند صيت مكرمت و نداى اين حركت به آواز بلند به گوش اهل قلعه رسانيد .
چون اعقاب و اولاد ملك در قلعهء نور كه مقام قبل اوست بودند ، بالضروره اهل قلعه به خونخواهى مشغول شدند و حرم ملك را به قصاص رسانيدند و فرزند ملك بيستون - ملك بهمن - را به سلطنت قائم مقام گردانيدند .
از ذمائم خصال و قبائح افعال و اعمال ملك بيستون اولا آنكه آنچه به شرع و عقل محذور بود ، اجتناب نمىنمود و بر نص صريح
« حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ »
مخالفت مىكرد و كنيزكى كه در حباله پدر او - ملك جهانگير - بود ، بر وجه زنا و مصافحه به زنى استماع مىيافت و از او دو فرزند در وجود آمد و شرارت خلقى او به مرتبهاى استيلا گرفته كه سى چهل ملك و ملكزاده ، از سر جهل به ناواجب به درجهء شهادت رسانيده و با خدام و عبيد و قريب و بعيد ناسازگارى و بدمعاشى به أخس رتبه شعار [ خود ] گردانيده كه همه از او متنفر و متوحش بودند و صفات ذميمه فعال و قبيحه خصال به نوشتن راست نمىآيد .
چون مقيمان قلعه هرسى قتل ملك بيستون را تحقيق كردند و دولت