طلبيد و شيخ با امير معين الدين و ساير اكابر به استقبال آن زهره جبين شتافتند . چون شيخ به حسن نزديك رسيد پيش رفته و سلام گفته او را در آغوش كشيد ، شربت طلبيده به وى داد . آنگاه به اتفاق به خانقاه خراميدند و صحبتها داشته سماعها كردند و شيخ در آن ايام غزلها گفت و يكى از آن جمله غزلى است كه مطلعش اين است :
نظم
ساز طرب عشق كه داند كه چه ساز است * كز زخمهء او نه فلك اندر تك و تاز است
و شيخ بعد از قتل معين الدين از روم به مصر شتافته سلطان نسبت به او ارادت تمام پيدا كرد و شيخ بىتكلف در مصر گرد كوچه و بازار سير مىفرمود . روزى شيفتهء پسر كفشگرى شد و پدرش را گفت كه حيف كه لب و دندان اين پسر مصاحب چرم خر باشد . كفشگر گفت كه ما مردم فقيريم و غير اين حرفه نداريم ، اگر چرم خر به دندان نگيريم نان به دست نيايد . شيخ پرسيد كه اين پسر هر روز چه مقدار كار مىكند .
جواب داد كه هر روز چهار درم . شيخ فرمود كه من هر روز هشت درم مىدهم و بايد كه ديگر اين كار نكند . بعد از آن هر روز شيخ عراقى به دكان كفشگر رفتى و اشعار خواندى و اشك افشاندى . حسودان اين خبر به سلطان رسانيدند . از ايشان پرسيد كه شيخ هرگز اين پسر را با خود به جايى مىبرد . گفتند نى . گفت در دكان با وى در خلوت مىنشيند . گفتند نى . آنگاه دوات و قلم خواست و بنوشت كه هر روزه پنج دينار بر وظيفهء خادمان شيخ بيفزايند و شيخ عراقى بعد از چندگاه از مصر به شام رفته در دمشق مقام ساخت و پسرش كبير الدين كه در مولتان مانده بود ، در آن بلده به ملازمت پدر رسيد و مقارن آن حال شيخ مريض شده شرط وصيت بهجاى آورد و در اوقات مرض اين رباعى نظم كرد :
در سابقه چون قرار عالم دادند * مانا كه نه بر مراد آدم دادند
زان قاعده و قرار كانروز افتاد * نى بيش به كس وعده و نى كم دادند
وفات شيخ عراقى در ششم ذو القعده سنهء ثمان و ثمانين و ستمايه اتفاق افتاد و در صالحيهء دمشق ، در قفاى قبر شيخ محيى الدين ابن العربى مدفون شد و مرقد ولدش و كبير الدين هم آنجاست .
( جزو 2 ، ج 3 ، ص 3 - 4 )