غرور از منهج صواب و عقل دور باشد ،
و وضع النّدى فى موضع السّيف بالعلى * مضرّ كوضع السّيف فى موضع النّدى « 1 »
هركجا داغ بايدت فرمود * چون تو مرهم نهى ندارد سود « 2 »
و چون مرد صاحب راى بر دشمن بدانديش فرصت « 3 » يافت اگر در مجازات آن تأخيرى روا دارد از كمال حزم و انديشه نيك بعيد باشد و عاقبت موجب حيرت « 4 » و ندامت گردد ،
اذا امكنت فرصة فى العدوّ * * فلا تبد شغلك الّا بها « 5 »
و نيكى در شريران تأثير نكند چون تخم كه در زمين شوره « 6 » پراگنند هيچ برندهد و بتواتر ابر اثر نكند و چيزى نرويد ،
درختى كه تلخ است او را « 7 » سرشت * * گرش در نشانى بباغ بهشت
ور از جوى خلدش بهنگام آب * * ببيخ انگبين ريزى و مشك « 8 » ناب
سرانجام گوهر به كار آورد * * همان ميوهء تلخ بار آورد « 9 »
و اگر سياست واجب نبودى و پادشاهان كامگار و شهرياران جبّار را از آن گزيرستى « 10 » آيت حديد و سيف منزل نگشتى و بقصاص كه موجب بقا و تناسل و توالد است اشارت نرفتى كه
وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ ،
هامش
( 1 ) للمتنبّى من قصيدة مشهورة مطلعها : لكلّ امرئ من دهره ما تعوّدا ،
( 2 ) از حديقهء سنائى ،
( 3 ) ح افزوده : و ظفر ،
( 4 ) ح : حسرت ، و لعلّه انسب ، د ندارد ،
( 5 ) من قصيدة لابن المعتزّ مع اختلاف يسير ، انظر ص 41 حاشيهء 10 ،
( 6 ) آ : شور ،
( 7 ) د ه ز : ويرا ،
( 8 ) كذا فى آ ب ج ، د ح : شير ، ه : شهد ، - ب ج : دهى انگبين و مى و مشك ناب ، ز اين بيت را ندارد ،
( 9 ) فردوسى ،
( 10 ) ه : كزير بودى ، ح : كزير كردندى ، ج : كزير نيستى ( كذا ! ) ،