چون خبر اضطراب و آشوب به خدمت قاآن رسيد غضب درنهاد او چنان مشتعل شد كه فرمان رسانيد تا طاير « 1 » بهادر از بادغيس لشكر آنجا كشد و تدارك كار قراجه كند و بقاياى شمشير را بر باد فنا دهد و از ديار خراسان ديّار نگذارند و آب بر منازل و مساكن ايشان بندند چنانك از آن اثر و طلل نماند مثلى معروفست كه گرگ را دوختن بايد آموخت او خود دريدن نيكو داند و لشكر خود مثل اين قتل و نهب در خاك جويند بر آب « 2 » از بادغيس چون آتش روان شدند ، در در ميانهء راه خبر بطاير بهادر « 3 » رسيد كه كلبلات قراجه را منهزم گردانيده است و از خراسان بيرون دوانيده و او كنون بسيستان رفته و حصار ارگ را حصن ساخته ، طاير بهادر « 3 » بمحاصرهء آن رفت و قرب دو سال رنج و تعب كشيد تا آن را مستخلص كرد و از سيستان ايلچى نزديك جنتمور فرستاد كه مصلحت كار خراسان قاآن به حكم يرليغ به من مفوّض كرده است دست تصرّف از آن كوتاه نمايد ، جنتمور جواب داد كه سخن عصيان اهل خراسان خلاف بوده است و عرض آن از غرض بگناه قراجه چندين ولايت و رعيّت را چگونه شربت فنا توان چشانيد و بىهيچ موجب ملكى را كه سالهاست تا بعد از تعب و مشقّت اندك قرارى گرفتست ديگر باره نيست گردانيد بإنهاى اين حالت من نيز ببندگى حضرت ايلچى مىفرستم بر آن جمله كه فرمان رسد آن مهمّ كفايت گردد و اكنون به هيچ حال رخصت ندهم كه يك كس را از مردم اين ديار تعرّض رسانند ، ايلچيان طاير « 4 » بخشم و نامرادى بازگشتند ، و جورماغون نيز باستحضار ، او « 5 » و امراى مذكور ايلچى فرستاده بود تا با لشكرها به دو پيوندد و كار خراسان و مازندران را با طاير بهادر گذارد ، آنكس كه روزى اميرى
هامش
( 1 ) كذا فى جميع النّسخ ،
( 2 ) يعنى فورا و بدون درنگ ، رجوع بص 26 س 6 ، ص 71 س 3 ، ص 183 س اخير ،
( 3 ) ب : بهاتور ،
( 4 ) ج افزوده :
بهادر ، ه ز كلمهء طاير را ندارند ،
( 5 ) يعنى جنتمور ،