درخشان و ناوكهاى پرّان ، « 1 » شمع حيات آن مدبران تيرهروز را فرو مىنشانيدند .
مراد بيگ توپچى باشى در آتش بازى ، نيل خجلت « 2 » بر جبين ابر بهارى مىكشيد . تا [ وصول ] جمعيت سپاه نصرت نشان از اقصاى ممالك ايران ، آن زحل [ گ 224 آ ] منشان به شغل محاصره و حفر جر « 3 » و كندن نقب و بردن سيبه اشتغال « 4 » نموده هر روز از جايى « 5 » يورش كرده ، جمعى كثير و جمّى « 6 » غفير را طعمهء شمشير غازيان نموده بى نيل مقصود خايب و خاسر راجع مىگرديدند . « 7 » بختان بيگ با دو سه هزار نفر از عساكر كه به سركردگى او مأمور بودند ، بر جناح استعجال روانه « 8 » شده ، چون صرفه در جنگ صف نمىدانستند ، « 9 » هر روز به تاخت اطراف و « 10 » جوانب ايشان كرده ، سدّ شوارع و قطع آمد و شد آذوقهء ايشان مىنمود و هر روز جمعى از بهادران خصوصا ملازمان اللّه ويردى خان مصاحب و قوللر آقاسى و امير شكار باشى و بيگلربيگى كوه گيلويه را كه به اتفاق مشاراليه در خراسان قشلاق نموده بودند به تاخت اطراف و جوانب ايشان فرستاده بسيارى از آن گروه خذلان پژوه را به دست آورده ، بى فاصله سر و زنده به درگاه جهان پناه مىفرستاد و « 11 » در حينى كه بختان بيگ با جماعت خود در نوزاد توقف داشت ، رستم خان دكنى « 12 » به كثرت و عدّت لشكر خود تكيه كرده متوجه اردوى بختان بيگ گرديد . بختان بيگ به مقتضاى مصلحت وقت ، صرفه در معارضه نديده از نوزاد متوجه فولاد « 13 » شد . رستم خان رفتن بختان بيگ را نيز « 14 » از جمله آمد « 15 » كار خود شمرده ، « 16 » بازگشته در كنار رود « 17 » هيرمند اقامت نمود و هم در آن روز حاجى « 18 » منوچهر خان كه ملتفت احمال و اثقال نشده ، جمازه سوار به ايلغار روانهء فراه « 19 » شده بود با دو سه هزار نفر كه نزد او
هامش
( 1 ) . مر ، د : برّان .
( 2 ) . د : خجالت .
( 3 ) . مر : - « و حفر جر » .
( 4 ) . م ، مج ، ل ، د : به شغل محاصره اشتغال . ده : به شغل محاصره اشغال .
( 5 ) . م ، مر ، ده : جانبى . ل : جانبين .
( 6 ) . اساس : جمّى كثير و جمعى غفير .
( 7 ) . م : گرديدند .
( 8 ) . م : روان .
( 9 ) . م : دانست .
( 10 ) . د : - « اطراف و » .
( 11 ) . ل : فرستادند .
( 12 ) . م ، مج ، د : - « دكنى » .
( 13 ) . م : فولادر .
( 14 ) . د : - « نيز » .
( 15 ) . د : - « آمد » .
( 16 ) . م : دانسته .
( 17 ) . م : - « رود » .
( 18 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « حاجى » .
( 19 ) . اساس ، مر : - « فراه » . ل : فراح .