و الا چنان است كه نخست مخلب « 1 » و منقار شاهين تيزبال اقبال رسا « 2 » را به خون زاغان كه در قندهار جمعيت دارند رنگين نمايد . چون اخفاى « 3 » اين قسم اراده ممكن نيست ، نهضت اعليحضرت « 4 » ظلّ اللّهى « 5 » به وساطت منهيان معلوم داراشكوه و خان دوران گرديد و قحط و « 6 » غلا را دست آويز « 7 » خود نموده با لشكر نكبت اثر ، گريزپايى « 8 » كه رسم ديرين ايشان است شعار خود ساخته جانى به سلامت بيرون برد « 9 » و هنوز لواى سعادت انتما از دار السلطنهء قزوين نهضت ننموده بود « 10 » كه خبر رجعت آن قوم زحل طينت « 11 » معروض ايستادگان بارگاه « 12 » فلك پيشگاه گرديد . « 13 » زهى اقبال روزافزون كه شخص جرأت اعادى بر سر راه « 14 » فرار ، گوش بر آوازهء توجه آن حضرت نشسته و گرد موكب ظفريزك « 15 » پيش از آنكه قامت علم كند ، ديدهء بينش دشمنان را به پردهء عمى « 16 » محكم بسته ، چون امواج دريا ، كاروان فتح و نصرت از دنبال هم مىآيند و روى كار به عالم و عالميان مىنمايند . مؤيد اين معنى آنكه بعد از وقوع اين چنين « 17 » فتحى كه با وجود غنودن سيوف خون آشام در بستر نيام روى نمود ، خبر التجاى « 18 » سلطنت و شوكت پناه زبده و خلاصهء سلسلهء « 19 » چنگيزخانى ، « 20 » امام قلى خان والى تركستان به عرض مقدس رسيد و طهمورث والى گرجستان و تبعه به نوعى كه بعد از اين زيور بيان مىپوشد مقهور گشتند ؛ « 21 » اميد كه هميشه اعادى اين دولت « 22 » منكوب و مغلوب « 23 » و اين درگاه مأمن و معاذ « 24 » و ملجا و ملاذ « 25 » عموم « 26 » طوايف امم و اصناف بىآدم باد .
هامش
( 1 ) . اساس : محلب .
( 2 ) . ل : - « رسا » .
( 3 ) . م : + را .
( 4 ) . مج : اعلاحضرت .
( 5 ) . د ، ل ، م ، مج : ظلّ آلهى .
( 6 ) . م : شده . مر : گرديد قحط و . ده : گرديده قحط و . مج : گرديد قحط .
( 7 ) . م ، مج ، د ، ده : + رجعت .
( 8 ) . م ، مج ، ل ، ده : + را .
( 9 ) . م : بردند . ل : برده .
( 10 ) . ل : قزوين به ارادهء نهضت حركت نداده بودند .
( 11 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : طالع .
( 12 ) . د : پايهء سرير .
( 13 ) . ل : اشتباه كردند .
( 14 ) . اساس : - « راه » .
( 15 ) . اساس : يزكه .
( 16 ) . مج : غمى .
( 17 ) . مر : + صورت .
( 18 ) . م ، ل ، د ، ده : + اعليحضرت . مج : + اعلاحضرت .
( 19 ) . د : - « سلسله » .
( 20 ) . م ، د : چنگيزى .
( 21 ) . مج : گشته .
( 22 ) . م ، مر ، د ، ده : دين و دولت .
( 23 ) . مر : مغلوب و منكوب .
( 24 ) . د : - « معاذ » .
( 25 ) . مج : ملاى .
( 26 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : + زشت و خوب .