بشنود « 1 » كه از اندوه خاطر او « 2 » مىترسم . و من اين مىشنودم و حيرانتر مىشدم كه الهى اين فضل چه آدمى است كه درين وقت هم او را غم خاطر پدر است « 3 » . و ازين اندوه مىمردم كه فضل ضعيف و نازك است ، يك چوب را طاقت نيارد ، چندين چوب چگونه خواهد خورد . در دل كردم « 4 » كه در اول چوب جان خواهد داد و اين مىانديشيدم و آب از ديده مىراندم . بعد از آن فضل گفت كه اى مسرور يك سخن امير المؤمنين را بگو و بعد از آن تو دانى « 5 » ، بكن آنچه خواهى . مسرور گفت بگو . گفت امير المؤمنين را بگو « 6 » كه تو مىدانى كه ما « 7 » مال داشتيم و ايثار مىكرديم « 8 » و تو در آن ايّام از آن ايثار راضى بودى و بارها گفتى كه رحمت خدا بر شما باد كه زندگانى خوب مىكنيد و سخاوت و سماحت « 9 » مىورزيد . ما دزدى نكرديم و خيانت روا نداشتيم . از مرسوم و املاك و اقطاع آنچه حاصل كرديم به خلق داديم « 10 » . اگر ترا اموال و اسباب ما مىبايستى « 11 » ، هم در آن ايّام ما را منع مىنمودى « 12 » و هيچ اقطاعى و شغلى و مرسومى به ما نمىدادى . اين زمان كه مال نداريم تو مىطلبى « 13 » و خدا مطلع است كه بر ما دانگى و درمى نمانده است .
مسرور خادم حرامزاده « 14 » اين سخن بشنيد ، بيشتر در غضب شد . آن غلام عفريت صفت « 15 » را كه دستار بزرگ بربسته بود بطلبيد و چوبها پيش نهاد و فضل را بر زمين خوابانيد « 16 » و آن غلام حرامزاده را فرمود تا همه چوبها را بر پشت فضل بشكست .
هامش
( 1 ) . ك به جاى « امّا . . . بشنود » دارد : امّا چنان بكن كه پدر من نشنود و از آن مراد خود من نيست .
( 2 ) . ل : - او .
( 3 ) . ك : كه در معرض عتاب هم او را غم خاطر پدر مىدارد .
( 4 ) . ك : گفتم .
( 5 ) . ك : ديگر تو دانى .
( 6 ) . ك به جاى اين عبارت دارد : و آن سخن اين است .
( 7 ) . ل : - ما .
( 8 ) . ل : - مىكرديم .
( 9 ) . ك : - سماحت .
( 10 ) . ك : به خلق خدا ايثار كرديم .
( 11 ) . ل : اسباب بايستى .
( 12 ) . ك : منع بايست كرد .
( 13 ) . ك پس ازين دارد : غرض تو جز ايذاى ما حاصل نشود . ما كه مال داشتيم ديگران را از بند و چوب خلاص كرديم و به راه خدا داديم .
( 14 ) . ك : بدبخت .
( 15 ) . ك : - عفريت صفت .
( 16 ) . ك : افكند .