است كه گويا اندك است از آن نستاند . مرا رقعهء ديگر داد و گفت پيش طاهر بازرگان برو « 1 » ده هزار درم ازو بستان و به آن ضمّ كن و بدان طبيب برسان . چون مال بر طبيب بردم و معذرت كردم او گفت كه من از همه اهل بغداد محتاجترم و در عمر خويش ده هزار درم نديدهام . امّا مىترسم كه عوانان خليفه بشنوند هم مال از من بستانند و هم مرا بكشند ، از ترس نستدم . گفتم آن ده هزار « 2 » بيست هزار درم شده است « 3 » بستان و نترس « 4 » .
القصه به صد هزار عجز و الحاج بستد و دعا كرد « 5 » .
چنين گويد ابو الحسن دبير كه چون من « 6 » به اندازهء دانش خود مآثر برامكه جمع كرده بودم و آن را در زندان پيش فضل بردمى و گاهگاه پيش او بخواندمى ، يك روز فضل مرا گفت كه آن مجموعه بيار و مآثر برادرم جعفر پيش من بخوان كه امروز به غايت دلتنگم ، از مآثر او چيزى بشنوم مگر دلم تسلّى « 7 » شود . ابو الحسن گويد اين نسخه را آوردم و پيش او مىخواندم . چون به ذكر جعفر رسيدم در گريه شد . من مىخواندم او مىگريست . چون شب درآمد مرا گفت تو به خانه برو و آسايشى بكن و اين نسخه را اينجا بگذار تا من مطالعه كنم . من گفتم اى سرور مرا اين بندى خانه به وجود تو « 8 » به از بهشت « 9 » مىنمايد .
امشب من هم اينجا خواهم بود و چند جزوى ازين كتاب پيش تو خواهم به اصلاح رسانيد « 10 » . چون شب درآمد مآثر فضل آغاز كردم . مرا گفت مخوان كه از روى تو شرم مىآيد . من گفتم چون نخوانم كه در عالم نظير تو پيدا نيست . الغرض ناگاه به ذكر جرّاح كه بيست هزار درم دربندى خانه به او داده بود رسيدم . مرا گفت اين محقّر ، مردمان بر دون همّتى من حمل « 11 » خواهند كرد . گفتم اى وزير درين محل و درين معرض كه تويى آنچنان بيچاره را اينقدر دادهاى همچنان باشد كه كسى در حالت قدرت و فرماندهى صد هزار درم « 12 » دهد . چون از آن نسخه فصلى چند بخواندم ، مرا گفت مىبينى برادر كه اين خليفه با ما
هامش
( 1 ) . ك : نيم شب برو .
( 2 ) . ل : - ده هزار .
( 3 ) . ك پس ازين دارد : و من نيم شب آوردهام . آفريدهاى ازين خبر ندارد . خاطر از عوانان جمع دار .
( 4 ) . ك : - بستان و نترس .
( 5 ) . ك : به صد هزار عجز آن زر بستد .
( 6 ) . ك : - چون من .
( 7 ) . ك : گشاده .
( 8 ) . ك : - تو .
( 9 ) . ل : به وجود تو بيش .
( 10 ) . ك : پيش تو خواهم خواند .
( 11 ) . ك : خيال .
( 12 ) . ك : درم زر .