همسايگان درآمدند . شحنه و كوتوال محلّت را خبر شد و درآمدند و مرا بگرفتند و لت بسيار كردند . هرچند مىگفتم كه اين مال وزير به من داده است استوار نمىشد « 1 » و زن شناعت « 2 » مىكرد كه اين مرد « 3 » خونى است او را بكشيد . عوانان مرا گرفتند با آن زر و زن « 4 » پيش يحيى برمكى بردند . چون نظر يحيى بر من افتاد بانك بر عوانان زد و مرا از دست ايشان خلاص ساخت و فرمود تا زن را بيرون كردند و مرا گفت وصيّت پدر پير در حق ناخواستن اين زن براى اين روز بود « 5 » كه ترا افتاده . فضل و جعفر هر دو پسرش نشسته بودند . ايشان را فرمود كه به اين بيچاره چيزى بدهيد دو هزار دينار زر جعفر به من داد و « 6 » فضل هر ماهى « 7 » دو هزار « 8 » درم وظيفهء « 9 » من تعيين كرد و مرا در ديوان وزارت كارها فرمود كه از آن عمل ، مرا چندين مال حاصل شد كه بيش از پدر خود زردار « 10 » شدم و تا امروز آنچه مىخورم و آنچه دارم همه از انعامات آل برمك دارم . « 11 » اى عزيزان و بزرگان ، منصف باشيد كه چگونه ذكر ايشان بشنوم و زار « 12 » نگريم و تغريت ايشان ندارم و مصيبت ايشان را با خويش در گور نبرم .
عبد اللّه مسلم جرجانى گويد چون آن پير اين حكايت تمام كرد ، من با تمامى جمع چندان بگريستيم « 13 » كه در وصف نيايد . من بر فوت ايشان چه كنم كه دو صد قرن « 14 » از هلاك ايشان برآمده بود و تمامى بغداد از زن و مرد نوحهها كردندى « 15 » و گريبانها دريدى « 16 » و تعزيت ايشان بداشتندى ؛ و از براى آنكه هارون الّرشيد ايشان را قمع و قلع گردانيد به او بديها « 17 » گفتندى و دشمن داشتندى . و هر جا كه صاحب بصيرتى « 18 » و صاحب
هامش
( 1 ) . اساس : - استوار نمىشد .
( 2 ) . اساس : شفاعت .
( 3 ) . ك : كه مردك .
( 4 ) . ك : زن و زر .
( 5 ) . اساس : براى اين نبود .
( 6 ) . اساس : - دو . . . داد و .
( 7 ) . اساس : - ماهى .
( 8 ) . ك : ده هزار .
( 9 ) . اساس : - وظيفه .
( 10 ) . ك : متمول و زردار .
( 11 ) . اساس : بود .
( 12 ) . ك : زارزار .
( 13 ) . ك : بگريستم .
( 14 ) . چنين است در نسخهها . از اينجا ظاهرا عبارت نويسندهء متن اصلى كتاب در سدهء 4 ق است .
( 15 ) . ك : چه به خفيه چه به آشكار نوحهها كردندى .
( 16 ) . ك ، به جاى آن : و گريهها كردندى .
( 17 ) . ك : بد .
( 18 ) . ك : + و خداوند خلقى .