دادى تا مرا فضل و ادب آموزندى « 1 » . چون بزرگ شدم از براى من خواست تا زنى از تبار بزرگ « 2 » خواهد . هم درين انديشه و استعداد بود « 3 » ، و من در خدمت مادر خود نشسته بودم كه پيشكارهء مادر من با دختر خود درآمد . دخترى كه جمال او با آفتاب « 4 » برابرى مىكرد و هنوز او را به شوهر نداده بودند . چون نظر من بر آن دختر افتاد ، شيفته و مبتلا گشتم « 5 » و تغيّر تمام در من پديد آمد . مادرم را حال من « 6 » به فراست معلوم شد « 7 » و با آن عورت بر طريق مطايبه سخن آغاز كرد كه چرا اين چنين ماهپاره را به شوهر نمىدهى ؟ آن عورت گفت بسيار اين دختر را مىطلبند و از سبب تنگدستى « 8 » و بينوايى نمىتوانم قبول كرد « 9 » . مادر من گفت اين دختر را به پسر من ده كه « 10 » ترتيب زرّينه و اسباب او « 11 » من خواهم كرد و ترا چندين زرينه « 12 » بدهم كه تا عمر باقى است با كسى محتاج نشوى « 13 » .
آن عورت در دست و پاى مادر من « 14 » افتاد و آن دختر را ديدم كه شادمان گشت . در آن حالت كه « 15 » مادر من آن مقالت با آن عورت در ميان مىآورد ، جان من تازه مىشد و چون گل مىشكفتم . و چون ايشان قبول كردند و بازگشتند جان من از اضطراب مىخواست كه قالب را وداع كند . مادر مرا نصيحت كرد و دل داد و گفت درين هفته او را به تو رسانم ليكن پدر تو مردى مشهور و معروف در بغداد است « 16 » ، اين زمان خواهد آمد . بر او لازم خواهم كرد تا « 17 » تدبير اين كار بكند و ضيافتهاى شگرف را استعداد نمايد .
همان لحظه پدر من درآمد . من به گوشهاى رفتم و چنان نزديك ايشان بنشستم كه
هامش
( 1 ) . ك : آموزند .
( 2 ) . ك : بزرگى .
( 3 ) . اساس : بودند .
( 4 ) . ك : + و ماهتاب .
( 5 ) . ك : شدم .
( 6 ) . اساس : - من .
( 7 ) . اساس : به فراست دانست .
( 8 ) . ك : بسيار كس دخترك را مىطلبند و من از سبب بينوايى .
( 9 ) . اساس : نمود .
( 10 ) . اساس : - كه .
( 11 ) . اساس : - او .
( 12 ) . ك : - زرينه .
( 13 ) . ك : كه باقى عمر محتاج كسى نشوى .
( 14 ) . اساس : + و مادر من .
( 15 ) . اساس : - كه .
( 16 ) . اساس : و معروف بغداد بود .
( 17 ) . ك : لازم خواهد شد .